خـــانـــه مـــا

دل مشغولی های یک سایه

۳۹

نامه های بدون گيرنده....

 

به هيچ بانوی دشتی،ندهم سلام ديگر

با توگل بهارعشقم،من بمانم تا به آخر

 

سلام گل بانو

آسمان با ستاره های بيشمار بی مهتاب،سفره دل گشوده است.

قصه،قصه امتداد تاريکيست،اين همه ستاره بی همت مهتاب

توان آفرينش شب عشاق را ندارند ومن درسياهی روزگار

خويش،می شمارم ساعات انتظار راودردامن شبی تيره چشم

به جاده فردا دارم.

گل بانو تو مهتاب دلم به شب بودی،آن هنگام که خورشيد بودن

برايم آرامش نبود،چون مهتاب ميشدی وارام وآهسته برجانم

رسوخ می کردی ومرا درخود می نورديدی.

کجاست آغوش گرمت که انتظارم را معنا بخشد.

کجاست چشمانت که حلال غمها گردد.

کجاست لبان سرخ وبوسه های اوهورايت،تاکه مراازچنگال

وسوسه های شيطانی برهاند.

کجايی گل بانو،در اين فصل غربت وتنهايی مرهم زخم هايم

گردی،کجايی تا شبهای سردم را با خورشيد چشمانت روز

و با لبان سرخت گرم گردانی،کجايی ای تو تنها دليل بودن من.

کجايی ...

 

 

                                                           شمال. بهمن هشتادودو...

 

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٤