نامه های بدون گيرنده....
خوشحالم که شب ديدار تو را من بر آب روان دقايق ندادم. ای تو همه خواستن دل من تو را به شب تيره ندادم. سلام
حکايت من وشب،حکايت مار وپونه است.حکايت صدای جغد
درشب تيره است،حکايت انتهای بيهودگی است، حکايت من و
سايه هاست.
گل بانو،رنگی دردلدادگی های امروزی نمی بينم.چه ساده دل
می شکنندوچه آسان بالهای پروانه را به شعله های بی وفایی
می سپارند.گل بانو دلم برای روزهای با توبودن تنگ شده است.
چه زيبا گل واژهای زندگی رامعنا می کرديم.چه زيبا صبح را
پيوندی تازه به بهار لبخند می زديم.چه آرمانی وچه عاشقانه به
فردای زندگيمان می نگريستيم.
گل بانو،طعم روزگارپيش درجانم ،هيمه ای برآتش محبت می شود
وسوختنش،فضای خاطراتم را تسخير می کند.
گل بانو،من بدلی برای عشق تو نيافتم.نمی توانم تنهایي تا انتهای
زندگانی بروم.کسی توان همراهيم را ندارد،چرا که راهی هموار
می خواهند.راهی در روزی افتابی،بی غروب خورشيد،بی باران
زندگانی...واين برايم غير ممکن است.
تنها در غروب ،تنها در زير باران...
پيمان دی هشتاد وچهار اهواز
