خـــانـــه مـــا

دل مشغولی های یک سایه

دیدار

من ادمها را از بويشان ، از صدايشان ميشناسم.دنيای من در همِن دو حس خلاصه شده ولی قدرت شگرفش همه دردهايم را پوشش ميدهد.ساعتی است که منتظرم پروانه کنار خيابان هستم .در چت با هم آشنا شديم وامروز بعد از هفت ماه هفت روز وتا چند دقيقه ديگر هفت ساعت از ارتباط گفتاريمان ميگذرد.اول فقط کلام ساده بعد تاحد تماس تلفنی وامروز به رقم ممانعت من از اين ديداربه اصرار پروانه همديگر را ميبینيم.خيابان شلوغ است بوی دود همه فضای ذهنها را پر کرده وجایی برای ارتباط انسانی نمی گذارد.مردی از کنارم می گذرد بوی تند عطرش اميخته با بوی عرقش مشام را ميازارد.زندگيش مانند بويش در اميختگی تضادهاست وهمين کلافه اش می کند بلند بلند با خودش حرف می زند وبر اشفتگی خود می افزايد.زن ميانسالی ارام از کنارم میگذارد وبا بوی ملايمی که دارد .حس مادرانه خود را تجلی میدهد.دو نوجوان شاد وخندان از مدرسه ميايند بدون بوی افزودنی ودر عالم کودکانه خود زندگی را می نويسند.بوی تازه ای فضای ذهنم را تسخير ميکند حس ميکنم اشناست.در انتظار ودلهره اميخته است ، بي اختيار ميگويم...پروانه!!!..

دخترک در کنارم ايستاده روِيش را به سوی من بر ميگرداند وبا حس گرم وساده ای می گويد بله...اما نگاهش خشک ميشود..ودر خود مي گويد خدايا کاش حسم اشتباه باشد ولی من از قبل رويايش را می دانم،نمی گذارم در ميان شک وترديد باقی بماند...اره درسته خودمم ..پروانه منم ....شناختی؟...کلامی نمی گويد ولی من میدانم ...با صدايی بلند دنيای پیرامونم را مخاطب میکنم...کمک....دوزن عابر در نزدکیمان به سويمان ميايند وپروانه را که در استانه به زمين افتادن است ميگيرند.يکی از زنها که بويش را نمی توانم حس کنم به من می گويد چه اتفاقی افتاده ومن در حالی که ارام راهم راادامه می دهم. می گویم مگر نمي بینی ..من که چشم ندارم..ودور دور ميشوم.

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٤