نيتوانم...
می توانم
یک حس گرم، یک شور آسمانی مرا دربطن خود ساخته زندانی...
نمی دانم چرا گرم گرم .چون کودکی پر شور و شرم...
میتوانم صخره ای را برکنم از جای،میتوانم عشق را در رگهای زندگی
کنم فریاد.
میتوانم اوج پرواز پرنده را حک کنم بر دلها،میتوانم چون آهو ز چنگ
تیز یک شیر بگریزم بارها.
میتوانم چون کودکی پاک وبی نقش شوم باز،میتوانم نقش خورشید
را در روز سرد جدائیها ایفاء کنم.
میتوانم ،نور باشم، آسمان را در شب و روز را بهنگام تسخیر ابرها
روشن کنم.
میتوانم امید را چون مسیحا جان دهم خود نیز نقش بالهایش را بازی
کنم.
میتوانم رود باشم، درمسیر ،سنگها را با لطافت برهم زنم،میتوانم
نغمه ای باشم بگوش عاشقی،پیام معشوق را حمل کنم.
میتوانم ساکت وبی ادعا تا آخر خط عشق را طی کنم، میتوانم چون
ماهی، هوا، بوته ای آزاد و رها ، در هر لحظه شاد، یا چون باد موسیقی
زندگی را نجوا کنم.
