خـــانـــه مـــا

دل مشغولی های یک سایه

/////////////////////////////

شوک

 

گوشی رو که بر ميدارم،صدای سرفه های ممتد شنيده ميشود.

_الو....خودتی؟...

صدا برای آشنا نيست....شما؟

_بابا منم هنانه...

:هنانه؟

_اره...چند ما پيش....مهماني خيابان....يادته؟

صداش خيلی عوض شده...شاداب وجوان نيست...

_الو....الو...هستی؟

:اره...گوش ميکنم....بگو...

_پس چرا جواب نمی دی؟

:ببخشيد داشتم به خاطر مي آوردم...

_بخاطر آوردی؟

:خوب....چطور شد زنگ زدی؟

سکوت میکند...بعد هم سرفه های خش دار...

الو...هنانه چیزی شده؟

الوووو...

نه چیزی نیست....می خواستم بگم....می خواستم بگم....

چی شده؟

ببین شايد سخت باشه ولی بهر حال با يد بدونی.....

بازم سکوت میکند دلم اشوب می شود...

هنانه؟...هنانه؟

بله...

چرا حرف نمی زنی؟

ببین من ايدز دارم...یک فکری برای خودت بکن...

سردم می شود....دیگه چیزی نمی شنوم...گوشی از دستم رها می شود...

پاهایم تحمل ندارد ...روی زمين ولو ميشوم.

خدای من،من چکار کرده ام؟!...

چه بلایی دارد سرم می آيد؟!....

چشمم به بیرون پنجره می افتد، خورشيد دارد غروب می کند،لانه پرنده بر روی شاخه

لخت ولرزان درخت کهنسال خالی است.

 

 

                                                 ********

 

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۳