من آمدم
نامه های بدون گیرنده (36)
گرم لبهای تو اَم
مست چشم شوخ تو
فکر طوفان در سرم
با نسیم موی تو.
سلام گل بانو
زمین به آرامش ميرسد درغروبی سرد وابری،اما من درآغازدلواپسی وآشوب درونم.
رويای تو جان می گيرددرخلوت من،ومن درغربت،بازهم ،هم آغوش غم،گرم می گيرم.
گفتم می گريزم ازديارخويش وغربت پناهم ميشودازخاطرات ودرد.اماهجمه غم دراتحادی نانوشته باغربت مراازدرون شکسته است.
وتو...
وتوتنها تصویری از قاب گذشته من هستی که غمت نيز شيرين است.
نمی دانم چگونه ميشودباآرامش زمين همگراشد،نمی دانم...
اين منم مردی خسته ازروزگار،که چاره ای جزروزمرگی برايش نمانده است.
گل بانو شيرنی لبانت هنوز گل افشان ميکندرويايم راوچون نسيمی ست درسحرگاهی
دل نواز که درايام دردهايم،طراوت را پچ پچ ميکند.
نميدانی چقدر دلم تنگ شده برای بويش گيسوانت در آن هنگام که خيس بارش باران است.
گل بانو رويايت گويي حضور است،ديداری که درباطن شکل ميگيرد،درعالمی فراسوی باورها.ولی همان جوشش احساس است،همان لذت حضور.
من با تو معنا می کنم خويشتن را وبا تو آرام می شود بيابان سراب پرورآرزوها.
چشمانت را شب هنگام به آسمان بياويزتادر آيينه ستارگان انعکاس نگاهت رابجويم.
من هنوزعاشقانه شب را می پرستم،چراکه افسانه چشمان تورا برايم حکايت ميکند،
وبرايم از تو ميگويدوقتی که در دل آرزومی کنی بودنم را.
ولی در دل می ماند چرا که جز خلوت شب جايگاهی برای آرزوهايت نيست.
اهواز 21/10
