خـــانـــه مـــا

دل مشغولی های یک سایه

به ياد گذشته

می روم...

من می روم.

تک سواری ميشوم،

چون قاصدک.

یا که بادی سرد وسخت،

اسير دست شعله ها.

ابراهيم را آتش چه کرد؟!

من در هماوردی با غصه ها.

ای خدا، آخر نشانم بی کسي ست،

دل را مشق است از صخره ها.

اين جهان يک رو ندارد، مهربان.

هر نگاهی در خود نويسد قصه ها.

یادگارم از بهار تو فقط يک جمله است.

آن زمان که مست بودم از خنده ها.

تا شقايق است، زندگی حور وبر است.

دل سپردن در طلوع لحظه ها.

 

سلام گل بانو

حس غريبی ست.وقتی برای آخرين بارچيزی رامی نگری،گويي تازه

مي بيني اش.

آشنايست که سالها ازتو نهان بوده.درتصورت جان ميگيرد،دلبستگي

هايي که تاکنون متولد نشده است.دل کندن چه سخت است.

با حسرتی که درخود سراغ ندارم همه زوايای خانه رامی کاوم.همه

لحظات،انتظار،غم،تنهايي،شادی، لبخندو...مثل قطعات بهم پيوسته

يک تصويرازگذشته درديدگانم جان ميگيردوبازدرپشت ذهنم پنهان

می شود.خانه هم مثل آدمها بوی آشنا دارد.بويي ازجنس دلبستگي.

برای من خانه پل ارتباطي بود با رويای تو، تنها جايي که تو برايم

زنده ميشدی وانتظارت شيرين وآرام تر شکل ميگرفت.

برای آخرين بار سربرمی گردانم، آهی ازدرون سينه ام می گذرد

ولرزی سراسروجودم را به خودمی گيرد، وای که چقدر تنهايم.

ديگرگل بانويي نيست تا دلخوشی من به ماندن باشد.وقتی ادامه ای

نيست،پس گذشته هم دردی رادوا نمی کند،هردورا بايدعوض کردتا

زندگی طعم طبیعی خود راحفظ کندوگرنه گندابی می شودوهمه رابه

ورطه بیهودگی سوق می دهد.

می روم مثل خود تو،اگر رفتم تا به امروزبا سستی همراه بود، انتظار

تو را داشتم.

وقتی سراب شد رويايم ،کوير شدباغ آرزويم، ديگربه شورزاردل

نخواهم بست که اين انتظاربهاررابه آغوشم نخواهد خواند.

دستگيره درب را ميچرخانم،هوای بيرون تنفس راراحت تر می کند.

زنگ تلفن صدای غريبی ست که در اين خانه  شنيده می شود.

کسی دنيای مرا نمی داند.گوشی هنوز می لرزد، شماره را می خوانم،

نه ديراست،بايدزودتربال می گشودی،پريدن اکنون خودکشي ست.

من حرکت کرده ام...

نمی توان رودخانه رابعد سيلاب مهارکرد،اين طبیعت زندگيست.

تاآغازنشده بايد جنبيد،وقتی به پايان رسيد نمی توان به آغاز انديشيد.

دستم پس می نشيند،راه رفته راادامه می دهم،زنگ درخودخاموش

می شود،گويي هرگز طنينی نبوده است.

گل بانو من هرچه داشتم برای تو بود،برای تو که با تمام نامهربانی

هايت،برایمن بهترين بودی.

برای توکه هرچه ازعشق ومحبت می شناسم ازتوآموختم.ازنامهربانی

هايت،از لبخند،ازاينکه مرا در فصل شکوفه ها باباد آشنا کردی...

 

 

                                                                                  به ياد تو....

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۳