خـــانـــه مـــا

دل مشغولی های یک سایه

داستان کوتاه

بدشانس

 

حوصله مهمانی نداشت،بااين وجودبااکراه آماده شد،جلوی آئينه کروات

بد قلقی ميکردباخودش فکرکرد چه خوب بود خلوتش هيچ وقت تلنگر

نميخورد،به اين وضع عادت کرده بودولی حالاتورودربايستی گيرکرده

بود،آخرين براندازراکرد،نه اتوش خوب بود،کروات هم اشکالی نداشت.

سويچ رابرداشت چشمش که به ماشين افتادخلقش کمی تنگ شدساعتش

را نگاه کرد زمانی نبود،بايدازخيرماشين ميگذشت،مجلس چند خيابان

پايين تربود،خيابان دوم راکنده بودندبدجوری آب باران شب گذشته

توچاله چوله ها جمع شده بود،بااحتياط راميرفت باخوش گفت:عجب

کاری کردم آژانس نگرفتم،دختری ازپنجره يک منزل بيرون را نگاه

ميکرد،ماشينی ازپشت صدايش شنيده شد،کمی کنارتررفت،بی انصاف

آرام نکرد يکی ازلاستيکهايش افتادتوی چاله کنارش،بعدهرچی کثافت

بود،ريخت سروکله اش،فرصت نکرد حتی عکس العملی داشته باشد

صدای خنده بيشترعصبانيش کرد،به بالا نگاه کرد،دختری با گيسهای

افشان سعی داشت خنده اش را کنترل کندوباقيافه ایمعصومانه گفت:

ببخشيد،وباقی خنده اش راخوردگفت:ميتونيداينجاسرورويتان راتميزکنيد

وبدون اينکه منتظرجواب بشودازجلوی پنجره کناررفت.

به طرف درحرکت کردهنوزبه درخانه نرسيده بود که در باز شد....

ورودی خانه به اندازه عرض شانه دونفر بود.طرف راست شروع

بی واسطه خانه بودوطرف چپ هم يک آپارتمان چندطبقه...

پشت خانه حياط خلوتی بودکه گوشه انتهايی آن حوض کوچکی قرار

داشت.تنها چيزی که باعث فرق اين حياط ازحياط زندان ميشد،ديوار

کوتاه وسرشاخه های سبز چند درخت ازآن سوی ديوارانتهای حياط

بود.دخترک چشمان درشتی داشت.رنگ خرمايی گيسوهايش بارنگ

چشمانش جوربود.حوله رابطرفش درازکردوبا لبخندی ملايمی گفت:

ميتوانيد کنارحوض دست ورويتان رابشوريد.حوله را گرفت وروی

دوشش انداخت.صدای زنگ اوراازتلاش برای احيای لباسها منصرف

کردبه دخترک که ناظرکارهايش بودنگاه کرد.دخترک مضطرب به

طرفش آمد.وبی مقدمه گفت:مادرم است ميتوانيد ازديواربالارويد؟

باتعجب تنهاتوانست بگويد:چرا؟گفت:الان موقع سئوال نيست...

خواهش ميکنم سريع تر...

صدای دوباره درب رشته کلامش رابريدوبه طرف درب حرکت کرد

کمي جلوتربرگشت وگفت: کمی سريعتر...ديگرجای صحبت نبودديوار

کمی بلند تربودباتمام قدرت خودش رابالا کشيدولی لرزش دستانش تاب

تحمل وزنش رانداشت سعی کرد باخزيدن اين ضعف راجبران کنداما

صدای خرد شدن چند دکمه ازپيراهنش اوراازادامه کارمنصرف کرد.

انسوی ديوارکمی زمين بالاتربودوباچمن فرش شده بودازنزديکترين

شاخه درخت آويزان شدوآرام پايين آمد.حياط بزرگی بود،درختان زياد

وبه هم پيوسته خانه رااز ديداوپنهان ميکردخسته همان جاکنارديوار

نشست به وضع خودنگاهی انداخت.کت وشلوارکه ديگراميدی به آنهانبود

پيراهن يک سری دکمه تازه لازم داشت،کفشهاحسابی کثيف شده بود..

صدای دخترک ازآن سوی ديواراورابه خودش اورد،شماهنوزاونجايد؟

حسابی لجش گرفته بودباخودش ميگفت:اخه توکه ميدونستی وضعيت

خونه اينجوريه چراپای منووسط کشيدیبازم صدا آمد،گفت:بله اينجايم...

گوش کنيدمادرم درآشپزخانه است ميتونيد بريد منم سرشوگرم ميکنم...

ميخواست چيزی بگويد ولی دخترک رفته بود.باسختی خودش رابه بالای

ديوارکشيدوپريد،صدای پريدن رانشنيد،تيری ازکف پاهايش گذشت وتا

پشتش ادامه پيدا کرد،جای ماندن نبود به طرف درب منزل حرکت کرد

اماهنوزکف پايش دردميکردتقريبانزديک درب بود،دستش رادرازميکرد

ميتوانست آنرا لمس کند...صدايی،سکوت درونش رابهم ريخت...

شمااينجاچی ميکنيد؟!...نگاه نکردسريع درب راگشودوباتمام قدرت دويد،

صدای آهای دزدباتمام قدرتش به اونرسيدوقتی به درب منزل رسيد کليد

دردستش ميلرزيددرب راکه پشت سرش بست احساس ارامش کردهمانجا

پشت درب نشست ...روزسختی داشت به ساعتش نگاهی انداخت.ديگر

فرصت برای جشن نداشت.چشمش به ماشين افتاد.هنوزآنجا بود...

 

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۳