خـــانـــه مـــا

دل مشغولی های یک سایه

سرد است...

اینجا شبی سرد است ، بهانه ای برای گرما نیست.

تو را نمی دانم ،شاید دردل شعله ای داری ،شاید

درچشم شوقی داری ،شاید در دست کاری داری....

اینجا شبی سرد است،بهانه ای برای گرما نیست.

من هم، دررویا واحساس می شوم پنهان، اگر خواستی

دنیا ی من وتو ،روشن شود با خورشید .

اگر یافتی، دربی که باز گردد بروی فردا .

اگر با تو زندگی میکند یادی ،که دارد طعمی یا نشانی ،

ازمن ....

میتوان قصه ای از آن برای فردا پیدا کرد،

میتوان باآن بردفتر عمر رنگ زندگی پاشید.

میتوان لبخند را لباسی از شقایق و یاس پوشید.

اینجا شبی سرد است،بهانه ای برای گرما نیست.

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳۸۱