خـــانـــه مـــا

دل مشغولی های یک سایه

من نمی دانستم

من نمی دانستم

من نميدانستم نخل ها می رقصند.

من نمی دانستم در هوای تف ديده وگرم،

می توان عاشق شد.

من نمی دانستم درسينه کارون می توان،

شعرهای فروغ را بازخوانی کرد.

من نمی دانستم سايه ها احترام برابر با ما دارند.

من نمی دانستم چهره های آ شنای زندگی را می توان،

در فاصله بی قراری جستجو کرد.

من هنوز در رويا تصور دارم، زادگايم،

آخرين تصوير چشمان غبار آلودم می شود.

من نمی دانستم می توان زير آفتاب هراس انگيز جنوب،

طعم خنک يک لبخند را پذيرا شد.

يا می توان خنديد با نگاهی که نمی داند فردا چه خواهد شد.

من نمی دانستم در نا اميد ی می توان پرواز کرد.

با بی وزنی زندگی را احساس کرد.

با سايه وافتاب توامان آ شنا شد.

من نمی دانستم...

 

                         اهواز_خرداد ما هشتادوسه

 

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۳