نامه های بدون گيرنده(۴۷)
نامه هاي بدون گيرنده (4۷)
بايد برم به صبح بگم ،
عشق منو از من مگير.
بذار همين جور بمونه،
همين شباي عاشقي.
مهتاب ميگه،ستاره ها…
فكر فرار ميكنن.
بهش بگو، از دوري تو،
منم دارم دق ميكنم.
سلام گل بانو
روبرويم پنجره ايست كه بيرون را تصوير ديدگانم مي كند.
تا چشم سفر ميكند،رنگ رنگ خاك است،تا دل پرواز ميكند
حس غريب تنهايست.غربت چنديست كه با من بازي ميكند.
گل بانو ، غربت من از تو آغاز شدوبه غربتي ديگر ختم،
اين روزگاريست كه تو برايم نقاشي كردي.
امشب تنهاتر شده ام، آسمان را با من الفتي بود دير پايي،
ولي امشب از ديدارش محروم مانده ام ، نه اينكه در پرده
ابهام فرورود يا اينكه روی از من بگرداند، نه…،
اينكه من در اسارت زمان ومكان جا مانده ام، اينكه همه چيز
را در لحظه اي گم كرده ام،اينكه…
نميدانم،نميدانم،خويش در خويش ميگريم ولي باز هم نميدانم.
توراازدست دادم،آسمان راهم نيز،فردا،آري فردا نوبت چيست؟!
اين تنهاي من،بزرگ وبزرگتر ميشود،تا خويش رافراموش كنم كه
انتهاي تنهايست.
آن هنگام كه خلا شكل ميگرد،چيزي بين بودن ونبودن،آدمی
چه خطرناك ميشود وقتي دست از همه چيز مي شويد ودر
چشمانش جز انديشه خويش چيزي نمي بيند وآن هنگام
تولد ديوانگي ست.
اين روزهاتنهايي رابيشتر حس ميكنم،گويي همرازم شده است
واگر لحظه ای تركم كند جاي خاليش پررنگ نقش ميبندد.
اينجا شبها بجاي صداي آشناي خانه،بجاي بازی بادبا برگهای
درختان،بجاي هم نفسي باران با قصه زندگي، صداي باد ميايد
كه دركوير سلطنت ميكند،صداي گرماي ازنفس افتاده ميآيد
كه در شب گريه مي كند.
اينجا پايان آرزوهاست،انتهاي گلايه ها…
كاش تو بودي،تو بودي وهمه چيز را از نگاهم ميخواندي وبا
لبانت مييافتم نايافته هاي احساسم را.كاش تو بودي وافسوس
راازجانم ميستاندی وقصه زندگانيم رادوباره بازخوانی ميكردي.
من تنهايم،با كويري كه پوزخندش درگوشم مدام طوفان ميكند،
من تنهايم با نخل هايي كه جز گرما ياري نمي گيرند،من تنهايم
باسكوتی كه ازمن جان ميگيرد،من تنهايم باخاطرات توكه رهايم
نميكند.
آبان 83
×××××××××××××××××
اين صفحه هراز گاهي كه بوي خانه دلم را ريش كندومن رااز غربت بستاند
ودر دامن وطن آرام خوابم كند،با انديشه آشفته اما هميشه عاشقم دوباره
جان ميگيرد .
تا ديداري دوباره درپناه مهر ودوستي.