خـــانـــه مـــا

دل مشغولی های یک سایه

سلام

فرصت زندگي اندك

برفرازبام،

مي خواند لك لك.

من همه،

دلشوره وغم

نقش عمرم،

يك قاب پر لك.

 

سلام

ازسرزمين خورشيد مي آيم.

پيمان بستم، با خويش،باشما، كه مي آيم. اما سرنوشت گويي كودكي بود كه بر سر تصاحب تيله اي زيبا،كه دردستان من مي درخشيد، با من لج كرد وزندگيم را به بازي گرفت وعجب سخت پيموده شد اين چند ماه...اكنون كه گمان داشتم سربالايي سرنوشت را درنورديدم ودر آستانه سرازيري آسايش ايستاده ام ومي توانم افق هاي دوربي قراري را با نفس هاي عميق تعمق وانديشه به تماشا بنشينم، باز سرنوشت به بازيم گرفت.اين بار گويي چند ماه، چندين سال مي شود، شايد هم تا پايان عمر زيستنم...سالهايي كه هم سخت است وهم دور.اما من تسليم را به خانه نخواهم برد،اين سالهارا نيز با تقديرشوم دست درپنجه خواهم انداخت وبر سر تيله زيبايم، مصالحه نخواهم كرد.ولي بايد بينديشم،كه مبارزه باتقديرديگرزواياي زندگانيم را تاريك نسازد.بايد چارچوب جنگ محصور بماند، بايد هم جنگيد وهم خنديد.من مي آيم، دنياي وبلاگ را ترك نخواهم كردو خانه ام رامتروك ، من مي آيم، ولي اكنون به زيرشمشيرتيزودو تيغ سرنوشت گرفتارم. درآستانه نشستن برگلويم،همه نيروي خود را به يكجا مي فشارد.اكنون بايد از اين بحران بگريزم، پس فرصتي نو مي خواهم،لحظه اي درنگ، تا تنگناهاي زندگي را به گوشه اي بيندازم، تا برخيزم.نمي دانم چه مقدار زمان مي خواهم، ولي پيمان بستم، با خويش ، با شما، كه مي آ يم.دعايم كنيد،تا بدست سرنوشت بدنهاد مثله نگردم، تاازلطف حق ودعايي شما نيرو گيرم وبرآن ظفر يابم.من مي آيم، اگر زندگاني مهربان ماند،اگر سرنوشت بدخو ناتوان گردد، پيمان بستم، با خويش، با شما،مي آيم.

                       **********************

هواي رفتتنم داغ است.

مي گريزم من،

مي گريزم از ديار سبز وسرخ آبي،

به ديار خاك خورده با ساغي.

مي روم تا در افق هاي انتظار محو گردم.

مي روم تا در تلاطم امواج زندگي، قطره اي باشم،

همدل با درياي سرنوشت خويش.

هواي رفتن دارم،

كسي در من متولد مي شود، نامش تنهايست.

ابرها در آسمان دل مي بارند،

هم آواز با پاييز.

خانه ام سرد است، درخويش مي لرزم،

بعض با نفس حلق آويز.

* * *

هواي رفتنم داغ است.

از ديارآشنايان مي گريزم،

مي روم ، مي روم وسرنوشتم را با درد در مي آويزم.

مي روم تا ستاره اي در زندگي يابم،

يا ستاره هاي نا آشنا زندگي را بازهم،

بي خبر بازم.

مي روم، اما كوله بارم خالي،خاليست.

مي روم با ديدگاني سرخ واشك آويز.

مي روم با خاطراتي رنگا رنگ،

سفيدوقرمز وآبي،

زرد وسياه وخاكي.

مي روم،

هواي رفتنم داغ است.

نگاه انتظاري نيست.

همه در خويش غرقند،

پس رفتنم دردي براي امروز وفردا، نيست.

* * *

هواي رفتن دارم.

مي روم تا در سرنوشت نو

گندم در سِندان باشم.

مي روم تا در نگاه تو،

مرد ورهنماي آخرين باشم.

هواي رفتن دارم.

مي روم ، اما كوله بارم خالي، خاليست.

خرداد 83

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۳