خـــانـــه مـــا

دل مشغولی های یک سایه

آخرين روز...

آخرین روز ....

آخرین روزاست.

ازفردا دیگر تهی وپنهان خواهم شد. دیگر شوق پریدن رانخواهم داشت.

امــــــروز آخــــــرین باراست...

که رمز بودنم رادرنهایت فریاد می کنم،که خواب پریشانم راباصحبتی پرمهر

درمان میکنم.

که رازخستگیها رادرفضای فکرعنوان میکنم،که رویاوآرزویم رادوباره پیدامیکنم.

آخـــــرین روزاست،آخـــــرین باراست.

ازفردا دیگر مرد رویایی نخواهم بود،ازفردا دیگر توان کندن بیستون رانخواهم

داشت.

ازفردا فروغ چشمانم خواهد لرزید،اشک ناتوانی درچشمانم حلقه خواهد بست.

از فردا دیگراز مردپرتوان ونشاط انگیز ،حدیثی نخواهد بود.

امروز آخـــرین روزاست،آخـــرین بار است.

که رنگ گونه هایم بزندگی نزدیک است، که خنده میتواند مهمان وهمنشین

صورتم باشد،که روح زندگی درمن حدیث وقصه ای خواند،که رودی از محبت ،

قطره ای بر من ببخشد.

آخــــــــرین روز اســـــت،

آخـــــــرین بـــــار است.




پیمان

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸۱