بســــان (2)
بســــان (2)
بســان رود آرا م ، بايد نرم نرم صخـــره ها را در نورد يد.
بايــــد صبر داشت،تيرگی را از هم پــــا شيد.
بســان خورشــــيد پر نور،گرما بخش پرشور،بايد ذوب ساخت يخها وسرما را،
بايد حکم عشـــق را جاری ساخت ومُهر مهر را بردفترجان حک کرد.
بســـان يــک نسيــــم ،آرا م ، نوازش کرد رويا را،جاری ساخت احساس شقايق را.
بــــر بوته خار ثابت کرد که می توان در بيابان هم پيام قاصد ک را فهميد.
بســـان يک عروس شب، در دل تاريک وظلمانی،درخشيد وجلوی ديگرا ز خالق
هويدا ساخت.
بســـان يک بهار،پاييز، زندگی ومرگ را در گوش هوشيار، فرياد کرد.
بســـان دفتر امروز ، شمايلی از اميد را درفردا پــيدا کرد.
بســـان خاطــرات ديروز، خوشی را با يارا ن قسمت کرد.
پــــيمان
