جشن
سلام
نوشته امروزادعائی ندارد، نه خودراازخانواده شعرميداند
ونه درادبيات منزل دارد،بيان احساس است دريک رويداد
خاص.
تابستاني که گذشت آخرين دوستم ازعالم تجردخارج شدواين
بهانه ای شد برای حرکت احساس....همين.
جشن
جشنی برپاست.
هلهله هرسو
پای مي کوبند بر طبل عشرت وآواز
مردی خندان ونغمه ها درسر
مي رود سوی جمعيت پرشور
مي کشد دست حريفی،چابک
مي دوند هر دو سوي ميدان
جشن دراوج شادی وشور است.
نگاه در آن سوی ميدان
به مردی تازه از خيل جوانان ديروز،
نظر دارد.
دوشيزه ای زيبا،
از شاخسارطراوت واميد
گيسو بلند تا زانو،
چشمان سياه وچهره گندمگون،
عطر اقاقي بر تن،
کنار مرد روياها،
به افق نظر دارد.
در سايه اين مرد وزن فردا،
زني
که گونه هايش پر از چين است
قطره ای اشک مهمان دارد.
چشمانش،
سرخي شوق وغم دوری،
توامان دارد.
جشني بر پاست.
هلهله هر سو
پای مي کوبند بر طبل عشرت وآواز.
پيمان 22/5/82
************
اين وبلاگ جمعه آينده بروز ميشود.
