...
بازی
تلفن را بر مي دارم، صدايت خيلي عوض شده، فکر نمي کردم
بعد اين همه سال من را به ياد داشته باشي، وقتي تلفن را برداشتم
باورم نشد صداي خسته ايي که مي شنوم تو باشي.
اول فکر کردم اشتباهي افتاده يا کسي قصد بازي دارد درست مثل
اولين بار که زنگ زدي ،
يادته؟!...
گفتي: سلام
گفتم: شما؟!
گفتي: خوبي؟!
گفنم:ببخشيد...با کي کار داريد؟!
گفتي:اين چه جورصحبت کردن است با يک خانوم؟!!
گفتم:من با کسي که نمي شناسم صحبت نمي کنم.
گفتي: ولي ما آشنايم.
بله ما خيلي وقت بود که همديگر را مي شناختيم.
از همان روز که در کوچه اسير چشماي تو شدم.هرروز کارم اين بود
که به ديدنت با زمان مبارزه کنم،سخت و نفس گير...
باران ، زمستان ، آفتاب لجباز تابستان نمي توانست من را از تو جدا کند.
هميشه همون مسير
هميشه دلهره وقلب اسير
يادته؟!
وقتي که چشمان تو را صدا ميزدم، سرخ مي شدي وبجاي من شوق
را بازمين کوچه تقسيم مي کردي.
يادته؟!
غرورم را مي شکستم بار ديگر سلام مي کردم وتو باز هم جواب
نمي دادي بعد من را با روياهايت تنها رهامي کردي.
نمي دانم چرا بايد اينطوري مي شد.
هر چي سودابه گفت،گفتی: دوست است خير من را مي خواد و....
نمی دانستيم همان موقع داشت نقشه دلهاي ما را مي دزديد.
نمي دانستيم قصه شيرين وفرهاد دوباره نوشته مي شود واين بار به
دست سودابه...
بعد اين همه سال...
چه زجر هاي که روزگار براي ما تدراک نديد چه خون دل هايي که
بعد تو ويرانم نکرد.
صدايت مثل آن روزها صاف نيست. مي خواهم به تو بگويم ولي باز
حرف را مي خورم.
چقدر تشنه شنيدنم والبته فرياد زدن، حيف حيف که گوشهاي تو هيچ
وقت مال من نبود.
درست مثل هميشه باز سکوت مي کنم و تو مثل آبشار گريه مي کني
ومثل رود حرف مي زني.
بازم طلسم مي شوم.اين را براي دل خوشي خودم وفريب عقل بهانه گير
مِي گم والا هم توخوب مي داني وهم من،که من اسير چشما ت هستم
شايد بتوانم براي سودابه اخم کنم ويا بخاطرگذشته خشمگين بشوم
(البته به قول تو اصلا عصبانيت به من نمي آد، زشت مي شم)،
سرش داد بزنم هرچند ساعتی بعد بايد تاوان آن را پس بدهم.
ولي تو،
همه کليد ها را به دل من داري،شاه کليد ها را...
آدرس را مي گيرم وراه مي افتم...
کجا؟!
نمي دانم...اين دل خود سر حرف گوش نمي کند.
حالا روبروي هم هستيم.
من پير وتکيده مثل درخت خشک که فقط تکان هيزم شکني او را
تکيه گاه سالهايش جدا خواهد کرد وهيمه اي خواهد شد خشک
وخوش سوخت براي روزهاي سخت زمستان.
وتو چشمانت هنوز همان برق را داردهر چند ديگر من را نمی شناسد.
ولی من خوب می شناسمش، آخر آشنايم....
يادته؟!
باز هم مثل آن روزها دوبار سلام مي کنم عادت است وتو قدمها را
تند بر مي داري ، دنبالت راه مي افتم .
کجا؟!
نمي دانم... اين دل خود سر حرف گوش نميکند.
پيمان
مهر هشتاددودو
*** *** ***
تاريخ بروز بعدی نهم آبان ماه
