تنهای تنها
دلم در اضطرابی سیاه دست وپای ميزند، نمی دانم چگونه می توان
از دايره غمها گريخت،راهی به نظرم نمی رسد، از چند راهی که
می شناسم يکی بن بست است بن بستی که به تو ختم می شود،
آن ديگری به مردابی ميرسد که از کينه ای شکل گرفت که تو در ديروز
زندگي نطفهء آن را در دل زمان کاشتی وامروز بر سر راه من سبز شده
ومن ناچار بايد غرامتآن را بپردازم.
آخرين راهی که می شناسم از ميان خاطرات است ،چون آتشی که
سياوش را دربرگرفته بود. ومن هرچند نخواهم سوخت ولی تحمل گداخته
شدن را در خود نمی بينم.............
سودابه، من را به گناه مخوان.......من خود تجسم گناه هستم....
من امروز در انتهای فصلي از زندگی مي ميرم تو ديگر خاطرات تلخ وشيرين
ديروز را برايم زنده نکن....
برو... همانگونه که ديروزترکم کردی...همان لحظه که چشمان پر هوست
را به نگاهم دوختی ولبخند شيطان را آخرين نشان از خود در قبال عجز
وناتوانی من به کار گرفتی وبعدی درکار نبود...
تو رفتی ومن به زانو در آمده بودم...رها شده در زمان بی جريان..امروز ک
ه بعد سالها دوباره برخاسته ام، رهايم کن...مگذار باز تکرار شود خستگی
وشوربختی من.....من توان ايستادن در قبال تو را ندارم وتو نيک می دانی
اين را..........خواری من چه قدرتی بتو خواهد داد؟....چرا من بايد تاوان
شکست تو در زندگي عنکبوتی باشم؟.
مرا به خود وا گذار همانگونه که دراين سالها بوده...برو...برو دام نگاهت را
بر ديگری بگذار....
در کجای قانون طبيعت خوانده ای که شکار را چند باره صيد کنند؟!.........
کجای اين کار لذت دارد؟!اين که بدانی شکارت در قبال تو شانسی ندارد
کجايش برايت خوشایند است؟!......
نمی دانم گاهی از همان دوران می پنداشتم...آنچه از تو ميبينم بيشتر از
ديوانگان انتظار رويت است،ولی چه کنم دلم اجازه انديشه بيشتررا نمی داد
وهنوز به منزل نرسيده آن را از ذهن بيمارم حذف می کرد.
برو...آسوده بگذار........برو بگذار در خود بميرم ....بگذار اين خاکستر همان
گونه بماند که آتش گرفته بود،بگذار تنها باشم ...تنها با خود.....تنها...
دردردی که سالها با خود دارم...........
تنهای تنها......
پیمان شهریور هشتادو دو
*****************************
تاريخ بروز بعدی جمعه آينده
