نميدانم
نمی دانم درفصل عشق،
چه بايد کرد.
دلداده وشيدابود،فرهاد؟
یا چو خسرو رهء نيرنگ وخطا پيمود.
پنجره اي به رويا داشت هر صبح ،
يا زعشقي آتشين قصه اي خواند
وبر خلوت ديده،
باران شد،
هر شام.
نمي دانم به خورشيد زندگي،
چه بايد گفت.
درخشان شو،
گرمابخش،
یا که در زردي برگهاي پاييز پنهان شو
وناتوان زذوب یخهای زندگي،
اميد را درپایان سرما بين.
نميدانم درجواني،
چه بايد خواست.
حرص مال و زر داشت؟
برنا بود،چو پیل؟
سرسخت وستبر، چوکوه؟
یا مانند رود روان شد آرام،
بردشت وصخره جان بخشید یکسان.
نميدانم زعمر خويش
چه بايد يافت.
پيروزي فزون کرد وزشکستها کاست
رويا را يک به يک از انبار تاريک ذهن بيرون آورد وآفتاب داد،
یاکه بر اسبي سفيد وتازي،
سوار وبرزمان وزندگي ،باهم تاخت.
نمي دانم
چه بايد کرد
چه بايد گفت
چه بايد خواست
چه بايد يافت.
اين وبلاگ ۱۰امرداد بروز می شود.
