حرفهاي آشفتگي
خوب اين روزها ديگر دنياي مجازي برايم جذابيت گذشته را ندارد،
سالها قبل هنگامي كه درانديشه دانشگاه بودم،فكر مي كردم مشكل
جامعه شايد از سطح تحصيلات وآگاهي باشد وبهترين گزينه جامعه افلاطوني
را درتحصيلات ميديدم.غافل از اينكه حكيم از ديدگاه افلاطون با عالمي كه من در
ذهن داشتم تفاوت بسيار داشت. ورودم به دانشگاه حقايق بسيار را برايم روشن
كرد،دريافتم علم ودانش كتابي فقط ميتواند آدمي را درجهت انديشه اش ياري دهد
مثل يك وسيله نقليه در راستاي اهداف آدمي قرار مي گيرد بدون اينكه باعث تغييري
درشخصيت يا بينش او شود، مگر خود انسان دچار انقلابي از درون شود.
دربرخورد با اين جادوي زمان باز دچار اشتباه شدم تمام انديشه ام را به دهكده جهاني
محدود كردم.نزديكي انسانها دردنيايي از امواج و….
اما چه شد؟!
درزماني كوتاه حتي كمتر از آنچه انتظار مي رفت دريافتم كه دروغ رابهتر مي توان
در اين دنيا رنگ حقيقت بخشيد بدون اينكه كسي تغيير چهره ات را ببيند بهتر
ميتوان كاستهاي زندگي را پوشاند ولباسي ديگر از شخصيت واقعي برتن كرد .
آري،اكنون دريافتم كه نه تنهادردنياي واقعي بلكه دردنياي مجازي جايي براي
من نيست،دريافتم كه به زماني دور، دورتراز آغاز تولد اولين انسان درزمين
يا به زماني فراسوي زمان،زماني درپايان حيات آدمي بركره خاكي
تعلق دارم.من كه درعمر كوتاه حيات خويش،آنچنان زندگي را طي
كرده ام كه درمسير اين راه ناهموار هرگز تن سنگي را به درد نياورده ام،
هرگز برزمين مغرور پاي نكوبيده ام،هرگز غرور خويش را بررهروان خسته
چون بختكي نينداخته ام و….
اگر دوستاني چند كه درايام كوتاه يافته ام نبودند، اگر خورشيد محبت
وكلام صادق گلهاي فرداي زندگي نبود،اگر نگاه تو برسطرهاي
دلتنگی من نگران بدنبال باقي راه نبودو اگر…
اين راه نيمه را ،رها مي كردم ،مي رفتم چون ديروز در خلوت خویش
و با خدا باقي راه را طي مي كردم،فرار ميكردم از سردي وتاريكي
دلها ،مي رفتم در خانه تنهایی،ديگر در خانه ما نمي ماندم…
ولي دنيا با همه زشتي ها،پر از زيبايي ولحظه هاي خوش
است.دنياي ما آدميان گاهي چنان انگيزه بودن را قوت می بخشد
که تمام زشتهاي دنيا قدرت مقابله با آن را ندارند.
با تمام نامهربانيها اين دنياي تيره مي مانم.
اگر باشد، جام شوكران را براي انديشه سقراطي با لذت مي نوشم ،
راه افلاطون را تا حقيقت ارسطو مي پيمايم.من مي مانم…..مي مانم…
**************
من ماهي كوچكي………….
در دنيايي كه چون حوض كوچكي پر از آبهاي مانده وراكد است وبوئي
ز تعفن ومرگ دارد و بر جدارهاي آن پستي ورذالتها چو لجنزاري جايي دارنند،
من ماهي كوچكي ، فرو مي برم هردم در هستي خويش ز اين زندگاني آلوده
نفسي را ،مي گردم در تكرار گردشها و مي سازم ز روزگار تن پوشي از
آفت ها و بر سطح ساكت وآرام گاهي ز عمق آه و درد حركتي ز موج
غم دهم.
مهر72 شيراز
***************
درآخر….
خوب دوستاني هستند كه وبلاگ نويس نيستند ولي به اين حقير لطف دارند
خيلي دوست داشتم از طريق ايميل سلام وعرض ادبي خدمتشان داشته
باشم ولي چه كنم كه هنوز ترس ويروس در من ريشه كن نشده،وهر روز
ايميل اشخاصي ميرسد كه هيچ گونه آشنايي با هم نداریم ولي بخاطر
ارسال ويروس بهترين كلمات دنيا را نثارم مي كنند.
بدرود
