شيدا...
می روم درجنگل
بین رنگهای خدا
می نشینم لب جوی
بی غم ، تنها، رها
یاددلبر درمن
می کند غوغایی
می درخشد در من
نام او با لبخند.
می کنم با خود فکر
می زنم بر جان ، اِی
می زنم با او حرف
درمن همه جا ،
یاد تو است.
یاد تو،بالبخند
ناز باد احساسم
من هنوز در تو اسیر
این خود است،
پروازم.
می روم درجنگل
بین رنگهای خدا
می نشینم لب جوی
بی غم ، تنها، رها
یاد تو، یک لبخند
احساس شگفتن درمن
زندگی پر بار است،
درنگاهی که داری،
برمن.
کوچه عشق لبریز
از خاطرات سبز من است.
آسمان دل مهتابی،
روشنی راه من است.
پیمان
7/1/82
