خـــانـــه مـــا

دل مشغولی های یک سایه

دو گپ خودمونی

چندی پیش مسابقه غزل به همت جناب غزل معاصر برگزار شد.
البته بایک مصرع مشترک "مردی که روبروی تو سیگار می کشد".
خوب اتفاق جالب اینکه من تابحال نه غزل گفته بودم نه سیگار کشیده-
بودم. این شد که شیطان رفت توی جلد من وبا همت آقا شیطان غزل گفتم،
ولی باز سیگار نکشیدم،هرچند غزل، چه عرض کنم،غزل واره ما به دور
پایانی راه نیافت ولی نکته جالب این مسابقه در عکسهایی که دو هفته نامه
هفت سنگ از مراسم گرفته بود نهفته بود مثل اینکه رابطه غزل وسیگار
بی ربط هم نبود،حداقل باید قلیان کشیدن را بلد بود.

***

یاد یک خاطره افتادم...
چند سال پیش که سرباز بودم،می دیدم که چند تن از بچه ها یک گوشه
جمع می شوند ومشغول کشیدن سیگار میشوند، بااین تفاوت که کاغذ سر
سیگار را می پیچیدند وبعد پُک های ممتد به آن می زنند ودود آن را هم
می بلعند و...
من که نکشیده بودم سیگار ولی دست پدرم که دیده بودم،اصلا اینطوری
نبود به خیال خودم خواستم آموزش صحیح بدهم،رفتم جلو وگفتم(حالا با
چه ژستی !!!):سلام...ببخشید ولی تا آنجایی که من می دانم در سیگار
کشیدن لازم نیست ابتدای آن را مسدود کنید ودیگر اینکه دودش را
بیرون میدهند نه داخل ریه و...
خوب، چیزی نشد ، فقط لبخند معنی دار آنها را بعدها خوب فهمیدم....
امان ازاین بچه های صاف وساده ،از من می شنوید دنبال آموزش
آدمک رابگیرید تا حداقل مثل من متهم نشوید....

******************

بعضی از دوستان درپیام های خود از اینکه غمگین مینویسم ،می پرسند.
شما وقتی می نویسید،هر چیزی وبرای هر کسی،آنچه دردرون شما و
احساستان شکل گرفته رابه صورت نوشتاری جان می دهید.
ولی من اصلا آدم غمگینی نیستم،اگر شما درد وغمی در نوشته های من
می بینید،غمی مشترک است،غمی که همه دردل دارند،غمی که دروبلاگ
شما دیده ام یادرزندگی روزمره هرروز با آن درارتباط هستیم .

***

اگر لبخندی است،
بگذار برلبان تو نقش بندد.
ومن،
به چین گونه هایت،
می نشینم در شادی کودکانه...

***

آرزوهایم،آرزوهای شماست،آرزوهایی که دیروز پدرانمان درمناجات خویش
باخدای، برای امروز ما می خواستند ومن فقط تکرار می کنم تا گوشهای خدا
خالی نماند از سوز دلهای ما ...

***

خدایا من امروز غم ندارم ،پس چرا درغم نشستم،حدیث تنهایی ودرد چه آسان
میشود وقتی می یابم دردهایی جان گداز دارد ،رفیقم.
جهان پر غم رنگ می بازد بدان لحظه که می بینم صدای پر درد تر درزمین
است.
سیاهی های زندگی ،همه روشن می شود، وقتی که می بینم ابرهای تیره از غم
بر فراز خانه ای دیگر...

بدرود

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٢