خـــانـــه مـــا

دل مشغولی های یک سایه

آدمی

آدمی.... موجود غریبی ست. بعضی لحظات از شناخت خویش عاجز است
وگاهی دنیایی درفخر او کوچک است.
شما را نمی دانم ، ولی خودم گاهی با خویش بیگانه ام، بیگانه ای که مرزهای
انسانی در او محدودیت ومرگ می آفریند،اما چاره چیست ...
وقتی احساسم تنها میشود، به تنهای خودمی خزم ،وبا مشتی کاغذ به سماع قلم و
اندیشه می نشینم.وآن هنگام که شور ومستی فرومی نشیند، کتاب دل باقی راه را بامن
تاانتهای خستگی می پیماید.
آدمی.... این موجود غریب ،هرکدام دنیایی دارند وسیعتر از گیتی....

********


آدمی را بر چها ر عنصر بنانهادند...آب، باد، خاک وآتش.

آبیان چون آب ، روان وبیدار، صبوروسرسخت، رهرو وهوشیار،
سد نمی شناختند، می رفتند ، می خواستند ومی رسیدند.

بادیان، برباد خیال سوار و بر اریکه رویا تکیه ، گاه مهربان،چون نسیمی به نوازش گندمزار...
گاه خشمگین، چون طوفان از بیخ وبن هستی را با خود میبردند وز آمدن و رفتنشان هیچ نمی ماند،
جز لحظه ای حیرت.

خاکیان زطبیعت دو صفت برگزیدند، سرد ودرون گرا بودن،
چون خاک بی احساس وبی حرکت، درزمین می ماندند وبر آسمان نمی رفتند.

و آنانی که بر آتش بودند، درخشنده وسوزان، چون خورشید طلوع وغروبی داشتند، درطلوع
زیبا، گرما بخش وپرامید ودر غروب خسته ، سرد وناامید.



  
نویسنده : پیمان ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٢