خـــانـــه مـــا

دل مشغولی های یک سایه

من ،پرنده، بهار

امروزیک روز سرد وابری،پرنده مهاجری که به امید بهار راهی این دیار شده
درگوشه ای ،برروی شاخه لخت یک درخت که هنوز از بهار نصیبی نبرده،کزکرده و آرام به رود خروشانی مینگرد که چون فرشی زیر پایش گسترده است.
ومن آرام بنشسته کنار پنجره .........
ناگه پرنده، تنهائی و رخوت به کناری می نهد، گویی بهار او رسیده، ولی من آن راحس نمیکنم...چرا؟!....
جوابم را لختی دیگر میابم.درکنارش یکی دیگر از جنس خودش ،آرام میگیردوآوازسرمیدهد،واو که تا زمانی پیش افسرده از بدعهدی بهار ،چون شاخه درخت خشک وبی احساس بود،کنون خود بهار است، روح زندگی....
او یافته آن چرا که مرحم تنهایست،آرزوی نهایست؛ دریچه ای بسوی زندگانیست،بهار جاودانگی ست.
او یافت وبرخاست وبا یار ش برفت ومن نیافته وبنشسته ،بی یار چه کنم....
آری چه کنم؟!.....


***************
به چشم اشک مهمان است،
به یادم خاطرات تو...
به دل خنجر دوری،
به خوابم،
کابوس از دست دادن تو.

۳۱/۱/۸۲

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٢