داستان یک روز
امروز تنهایم....کسی خانه نیست،رفته اند عیددیدنی...
کم مهمانی میروم،شاید برای اینکه حرفی برای گفتن ندارم.
تلفن زنگ میزند....باخودم میگم....ولش کن....ولی ولکن نیست.
_الو
: سلام بی حال...
_شما...
:مثل اینکه مغزت تار عنکبوت بسته.
_بله...
:بابا بی خیال....منم بهروز.
_سلام چطوری؟
:سال نو مبارک
_آره...سال نو شما مبارک
:بگذریم...میخوایم با بچه ها بریم بیرون...هستی؟!...
_آخه کسی خونه نیست!..
:بچه ننه...هستی؟!!!....
_باشه ..میام
:نیم ساعت دیگه جلوی درب منزل...
_خداحافظ....
خوب اولین کاری که میکنم یک کاغذ برمیدارم.
"من دارم با بچه ها میرم بیرون،شب بر میگردم." امضاء:پیمان
********
یک خونه ویلایی دردل جنگل، برخلاف اکثر خونه هایی ازاین دست
که کنار دریا علم میکنند......زیبا وآرام....
تو منزل کنار شومینه، پنجره ای رو به بیرون....چه دنیایی...
بهروز:چرا ساکتی؟...
احمد:راحتش بگذار
رضا: تو حسه...
همه میخندند...
بهروز:ببینم باز داری چرت وپرت میگی....
رضا:بی کلاس به اون میگن شعر.
بهروز:آخ بیمیرم برای شرروورگفتنت...
احمد : بسه دیگه...
بهروز:حالا کجا؟....بیرون سرد....
رضا:حسش رو خراب نکن...بعد میگن شعر شاعر وکُشتی...
دیگه چیزی نمیشنوم...وسط این همه درخت...حس غریبی است.
مثل اینکه باهات حرف میزند.
فاصله ای را باچشم علامت میزنم،بعد چشمام را میبندم وحرکت میکنم،
آرام.
دارم درطبیعت حل میشوم...احساس عجیبی است،مثل پرواز است، مثل پریدن.....
جملاتی درذهنم نقش میبندد...
قلم وکاغذ همیشه بامن است.به قول بهروز:"موبایلت راآوردی!..."
****************
------------------------------------------------------------------ پیمان
---------------------------------------------------------------------------- 7/1/82
