نامه ای بدون گیرنده
نامه ای بدون گیرنده(57)
سلام گل بانو
مهر آمد،
بوی پاییز،
بوی همه خوبیها...
بوی باران برسنگ فرش خیابان در یک صبح دل انگیز،
هوس خواب صبح.حرف های مادر،چای داغ وبوی نان تازه.
لبای سوخته درهلهله دیدارتووزنگ مدرسه.
مهر آمد،فصل برگ های عاشق،فصل رقص برگ وبادودرخت،
فصل آشتی باد وپرواز قاصدک.
گل بانو...
خاطرات همیشه زیباست،این نگاه خودخواه ماست که گاهی لبخند
وگاهی غم رادرآن می آمیزد.اکنون بعد سالها...شیرینی آن لحظات
هنوزشیرینی تنهایم می شود...زمان گذشته...بسیارهم گذشته وامروزتو
دردامن سرنوشت خودبه اندازه کهکشانها از رویای من دوری...
خیال بافی نمی کنم...بعد تو خواستم دلم را دوباره احیا کنم تا خانه ای
بشود مطمئن وپذیرای مسافری که چون قهرمان داستان پائولو به دنبال
سرنوشت خود است.
اما نمیدانم چه شد!شاید بهای آن دلی بودبه فرخی همه آرزوها یا آراستنی
با جمع همه رنگهایاترکیبی ازهمه تقدیرها...
هرچه بود،سالهابعدتو...هنوزهم ساعت دیواری دلم لحظه وداع چشمان تو را
باخودهمراه دارد...
