مکث
زندگی هرلحظه اش زیباست،چه تلخ باشد چه شیرین.چه بد باشد چه خوب.
زندگی هر لحظه از بودن است،هرلبخند واشکی که با ثانیه های عمر دادوستد می کنیم.
دوست داشتم که تجربه های زندگیم را باکسی قسمت می کردم،با کسی که لبخند جوانیم را امتداد می داد.
کسی که مثل غنچه ای درصبح می شکفت ومرا محو رایحه دلاویزش می کرد.
دوست داشتم،چشمی مرا در خیل مردمان می کاوید واضطراب نبودنم،دلش را درتپش فرو می برد.
دوست داشتم وقتی اندیشه ام از روزمرگی فرار می کرد،اندیشیدن به او پناه گاه دلپذیری می شد..که مرا به آغوش وهوای تازه او راهنما ی می کرد.
دوست داشتم،برای زندگی کسی راداشتم،کسی که زندگانیم از پگاه تاشامگاه، برای آرامش نگاهش پرپر می شد .تا پرواز لبخندش رادر آسمان دلم جشن بگیرم.
دوست داشتم،که خواب اوبیمارم می کرد،ودر نبودنش آرامشم اسیر طوفان انتظار می شد. .
دوست داشتم چون کودکان دیدارش شوق را در من می آفریدومرا تا بهشت لبخندش پرواز می داد.
دوست داشتم،همیشه دنیایم در تسخیر او می ماندواصرارش در خواستن از من،شیرینی خاطراتم می گشت.
دوست داشتم،فردا با نام او تولد می یافت.سینه ام به گرمی نفسهایش عادت می کرد.وچشمانم،خواب اورادوباره می نوشت.واز لبهایم نامش با شور وشوق جاری می شد.
دوست داشتم،واین راه را گاهی با دلم وزمانی با عقل کج اندیشم پیمودم.و دوبال صداقت راپرتوان به همراهش پرواز دادم.ولی چون دوبال جبرئیل در روز ازل سوخت ومن در قهراقیانوس تنهاییم،آرام نشستم .
