خـــانـــه مـــا

دل مشغولی های یک سایه

افسانه...

اینجا هوا در گرمی،ازمن پرتوان ترمی شود،اینجاباد خشک تنها،برتن آه سوزم،

بی رحم می وزد.اینجا همه خاک را بعد خدای،عاشقانه می پرستند.اینجا آب،حکم

کیمیا داردواز مادر عزیزتر است.اینجا خنده از اسطوره های باستان ناشناخته تر است.

اینجا چشم ها خشک می شود ازبس دراتنظارباران عاشقانه می رقصد.

اینجا من تنهایم،تنهاباخاطرات تو،با خاطرات تو می رقصم،می خندم،باخاطرات تو

می بینم.

زمانی می خواستم کسی از خیل مشتاقان مهرورزی راجانشین افسانه توبگردانم.

اما...اما زندگی گاهی همان بخت است،همان اشتری که می نشیند بردرب خانه

آرزووپرواز..آری زندگی آرزو است وپرواز،آرزوهایی که بال از تومی گیردو

آسمان همت تو رادر تسخیرخود می بیند.

ومن همان تنها...

اکنون اینجا می نویسم که افسانه ات،ای بهترین گلها،تمام داستان بودن من است.

تمام حدیث غربت من،سفری که برای نفس کشیدن آغاز شدولی آخرین دم حیات

من گردید.

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩