خـــانـــه مـــا

دل مشغولی های یک سایه

قصه های خاک خورده...

قصه ای دارم ازدل آرزوهایم، ازآنجا که نگاهم خیره ماند درامتدادافق یک لبخند.

قصه ای دارم،از دخترکی که با چین های دامنش باد را شرمنده رقص احساس خود می کرد.

قصه ای دارم،از پرنده مهاجری که بهاررادرترک خانه می بیند.که زندگی را باسفر می شناسد.

قصه ای دارم،ازاشک یک کودک که رابطه ای ناگسسته بادنیای خیالش دارد.

قصه ای دارم،درادامه خوابی قشنگ که محزون پنجره خیال کودکیم است.

قصه ای دارم،ازشکوفه هایی که باشعله عشوه نازگلی در دلم چشم گشود.

قصه ای دارم،از سینه پریشانم که در منجلاب وتاریکی یک غم لوح خاطرم رابه سپیده

 آشنایی پیوند داد.

قصه ای دارم،از شانه های لخت یک زن که بوسه مرازیباترین شکل مهربانی میداند.

قصه ای دارم ،از گیسوانی که در بستر عشق،عمق احساس مرا نقاشی می کند.

قصه ای دارم،ازمرغک دلم که پرواز را نیاموخته،رویای سفر به کهکشان رامی پروراند.

قصه ای دارم،از اعتیاد امیال خود به ستاره هایی که هرشب از همراهی مهتاب قهر می کنند.

قصه ای دارم،ازکوچه ای که رابطه من ووهم نوجوانیم بود.که بن بستی از سایه های غفلتم بود.

قصه ای دارم....

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩