خـــانـــه مـــا

دل مشغولی های یک سایه

خواب ديدم؟!...



خواب دیدم
آسمان آبی ست، آفتاب فریاد می زند گرما.
ابرها یا که پنهانند درپس کوهی، آنسوی گیتی
یا زخجالت آب شده زیرزمین پنهان.
زمین پوشیده از رنگ های الوان....
آذین شده رود جاری، زسنگ های بلورین، زیبا.
زآن علف های سبزی که میخرامند همراه جریان.
من بنشسته درکنار رود...
من تنهایم دراین شکوه گیتی
من هیچ چیز نمی بینم
من هیچ کس نمی یابم

خواب دیدم
دریک روز ابری که می رفت درآغوش بگیرد شب را.
رعد می گفت:منم تنها حاکم گیتی ،زمین خیس به
زیر بارش باران،باد همراه باران...درخت بنشسته برزمین
نالان ز شلاق رعد، در آتش وطغیان.
من مبهوت درگوشه ای خیس شده،لرزان...
من تنهایم دراین هیاهوی بی نام
من هیچ چیز نمی بینم
من هیچ کس نمی یابم


خواب دیدم
می دوم درتاریکی مطلق
درشبی که نه ستاره می شناسد آسمانش را ونه
مهتاب بر آن نظر دارد. می دوم… درجاده ای خسته
به زیر پای مسافرهای راه گم کرده.
می دوم،فقط صدای ضربه های پایم برسینه جاده ،
سکوت را میشکند.
من تنهایم دراین سیاهی مطلق
من هیچ چیز نمی بینم
من هیچ کس نمی یابم



پیمان

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸۱