خـــانـــه مـــا

دل مشغولی های یک سایه

پنج شنبه مورخ13/3/89فرودگاه مهر آباد ساعت19:45 دقیقه عصر

در زندگی لحظاتی است که تنها هستی،مثل سایه برای هویت به دنبال استقلال می گردی و نمی دانی که سایه همیشه سایه می ماند

مگر اینکه هویت خویش را باز سازی کند که در غیر این صورت دیگر سایه نیست هر چه است جدید است و تازه ....که به هویت قبلی تعلقی ندارد.

برای من که در زندگی همیشه تنها بودم،خروج ازوضعیت موجود چندان اسان نیست،هر چند اگر الان نتوانم خویش را به وضعیتی تازه که برای

 آینده ی کاری واجتماعی من مفید است وقف دهم ، دیگر از توان وخواستگاه من خارج است.

می دانم زندگی مثل اسب رام نشدنی سرکش وبد قلق است ولی این دلیلی نمی شود که من تلاش خود را کم یا متوقف کنم.

باید دوباره شروع کنم شروعی برای آخرین بار باید یک بار دیگر از گذشته خود دل بکنم واین بار مصمم  تر زندگی را در سینه فریاد کنم.

من برای زندگی هنوز نشاط وقدرت کافی را دارم .من برای فریاد خستگیهایم هنوز به انتهای راه نرسیده ام.من می دانم فردا دور از  دسترس نیست.

برای فردا خواهم جنگید حتی اگر در این راه  شبها را به روز اشتی دهم.دیگر از دل کندن از دیار آشنایی وکودکی سخت تر نیست.

فردا در چنگال اندیشه وسخت کوشی اراده من است اگر وتنها اگر خویشتن خویش را باور داشته باشم وبه رویارویی با ناخواسته هابه عنوان یک مانع نگاه نکنم.

فردا،من خواهم آمد مرا با طلوع خورشید باورها گره بزن وبدان قدرت در دلی توانا واندیشه ای پویا است نه در  طراوت نونهالانی که فقط به مدد روزگار خویش را

  در آغاز وشروع راهی می دانند که تجربه راهنوزدر باور خود عادت نداده اند.

فردا ،من خواهم آمد مثل تیری که کمان را برای رسیدن به وصال هدف با اشتیاق ترک میکند در حالیکه او را با کمان قرابتی دیر پایی است.

فردا ،من خواهم آمد به مثال پرستویی مهاجر که همیشه با بهار وتابستان زندگی سفر میکند واز پاییز وزمستان جز خاطری تا ر ومبهم چیری نمی شناسد.

فردا ،من خواهم آمد برای نو شدن  نهالی که به باروری وشکوفایی باور دارد.

فردا ...من خواهم آمد.

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩