دلم آرام ندارد....
دلم آرام ندارد.زندگی با آسمانی از ندانستن چون شبی تیره است، که مهتاب وستاره ندارد. زندگی با لبخند آغاز میشود، همیشه.واین شروع قصه ماست اما در ادامه ماندگار ماندن لبخند داستانی دیگر است که بادستان خرد وعاطفه استوار می ماند وبا کج اندیشی وناتوانی محو میگردد. دلم آرا م ندارد.شراره های آتش دلم فضای برای شعله ور شدن می طلبد ،فضای که در آن بالنده گردد،قد بکشد وگرما خیرات کند. دلم آرام ندارد.گاهی به ایستادن فکر میکنم.به خلاء،به دنیایی که هیچ برآوردی از حساب وکتاب روزمره را در خود نتالبد. دلم آرام ندارد.زندگی به ما نمی اندیشد.روال زمخت وخشن خود را سریع وبی هیچ عطوفتی طی میکند و می گذرد. دلم آرام ندارد.من نگرانم.نگران آینده،نگران آنچه از دستانم خارج است.نگران خانواده ای که در پشت سر دارم وخانواده ای که پیش رویم قرار دارد.من نگرانم،نگران چشمانی که به من اعتماد میکند.دستانی که با کلام من لرزش را از یاد میبرد.دلهایی که با لبخند من قوام میابد واستوار می تپد. دلم آرام ندارد.امید ها رنگ خود را از کجا به عاریت میگیرند؟آرزو با چه حربه ای می تواند زنده بماند وبزرگ شود وقتی اسبابش در افسانه ها هم پیدا نمی شود.گاهی به این نتیجه میرسم که ما رویاهایی هستیم که سایه وار در زیر نور کم رنگ یک توهم شکل گرفته ایم و تا افتاب حقیقت پایدار وجاودانه خواهیم ماند.اما خورشید حقیقت چیست! هرچه میتواند باشد ولی مسلما ادامه سایه ها نیست.شاید همان هیچ باشد...یا هیچ از هیچ... دلم آرام ندارد.احساس پوچی ندارم اما دلم برای خشک شدن احساسم می سوزد.حس میکنم کم کم بعضی از حقیقت های وجودم رنگ میبازد یا حداقل کم رنگ تر از گذشته برایم می ماند. نمی دانم ولی چیزی که نام منطق را با خود یدک می کشد.افسار اندیشه ام را با خود دارد وآن را ازجولان دادن به شور ومستی دلم باز می دارد.ولی باز دلم آرام ندارد. دلم آرام ندارد.حس می کنم، صداقتم بهای زندگیم میشود.زندگی که بر موج سوار کرده ام بلای جانم می شود. چه اندیشه ای جوانی ام را رنگ وبوی میداد ومرا بر ابرها ی خوش خیالی به پیش می برد .اما کنون در دهلیزتو در توی زمان از دست رفته فقط در حسرت داشته هایم ،حیران به سکوت سالهایم می نگرم وبازاکنون را در حیرانی گذشته از دست میدهم.وگویی هرگز مثال ماهی واب را نشنیده ام. آری...دلم آرا ندارد در این آشفته بازار دلواپسی، در این بادیه من چه می توانم داشتم باشم جز حسرت روزهای بر باد رفته،جز گناهی که توان آن آیینه تمام قدی است به نام خودم که هرروزدر پیش دیدگانم ،آزار من می گرددبی آنکه طعم لدت این گناه را چشیده باشم. دلم آرام ندارد.دلم برای تنهایی دیگر توان گذشته را ندارد.اما برای شکستن خلوت سالها،چه باید کرد!نمیدانم بهار در پایان زمستان آغاز می شود یا در از نفس افتادن آن، یا شاید هم برای اینکه حوصله زمان سر رفته است .اصلا چرا تابستان یک بار زود تر ازبهار نمیآید یا پاییز چرا رنگ تکرار نمی گیرد. دلم آرام ندارد.دل چه کسی آرامش را می شناسد؟!....دلم آرام ندارد. نگرانم.سرنوشت با خانواده من چه بازیی دارد.چرا همیشه در ته یک لیوان می مانیم.چرا حسرت آرامش وباروری برایمان افسانه است.چرا مفهمومی جز عجز وندانستن چاره نیست.چرا انعکاس سرزنش خود است.چرا پیغام ادرسی غلط است.چرا بازمانده شناختی سطحی ازنگرانی های انسانی است.چرا کارنمی کند بلکه کارها را هم به ورطه آلودگی سوق می دهد.چراتجربه را به بازی میگیرد.چرا دیگر چرا نیست بعد اینکه حمله را به سوی بستره های پذیرفته شده، آغاز میکند.بلکه یک ناهنجاری در بطن باورهای قوام یافته میشود که علاجی جز کنار نهادن خاطره چرا نمی یابد. دلم آرام ندارد
