گاهی دیر میشود...
من پیمان هستم .درشهرخرابهای نخل در دیار گرم وبی لرزش برگ،در خانه غربت، به دردهای خودمشغولم.گاهی فکر میکنم،در دلم کسی فریاد بر می آورد:که دنیا سایه غصه هارا برای من آفریده است. وزندگی،فقط درروشنایی خنده های مست بی غم،خلاصه میگردد.گاهی فکر میکنم،مثل آدمهای دیگه از شورزندگی برخوردار نیستم واین برایم درد آور است. سالهاست که گذرعمر را جدی نمیگیرم واین خود به بلایی دیگر بدل گشته که هر روز بیشتر وبیشتر مرا در افسوس وغم غوطه ور میکند.دوست داشتم دلم را در دریای دوست داشتن همراه میدیدم،آرزوداشتم که نگاهی نگران،دلهره قدمهایم را تا پایان افق می شمارد.گاهی از سر عجز فراموش میکنم که سالهای آرزوی کودکی بسر آمده وگاهی به خود نهیب میزنم نه تو هنوز پر از سبزی بهاری ،تو غمچه ساکت ومظلوم،باغ شهریاری...
دلم خالی می شود در لحظه رابطه باغ وباغبان.در خاتمه بارش باران در مسیر خواب یک بیشه در کشاکش روزگار.می دانم دل به گاه گاه زندگی سپردن ،نوعی آرزو به سراب بردن است.می دانم دلم بیشتر خواب خود را سرمایه تعبیری ناپخته کرده است .میدانم برای ساختن دیر نیست اما ساختمان اکنونم جواب آلونک بر باد نشسته ام نیست.می دانم وباز هم بر طبل زندگی بد میزنم ونا کوک می نوازم.می دانم وداستان راتا به آخر بد می نگارم.میدانم وظاهر زندگی را بازهم زیبا ودوست می دارم.گاهی زندگی معکوس میشود،گاهی شب بی ستاره ومهتاب می آید،گاهی برای لبخند بهانه ای نیست،گاهی اندیشیدن بوی از سرسبزی وطراوت به خود نمی گیرد.گاهی دستان قدرت بخشیدن ندارند.گاهی ،گاه گاه زندگی را به ساعت دلواپسی واگذار می کنم تا شاید از آن سرنوشت تولد یابد یا که مقدمه ای برای آرامش وبرخاستن گرمای زندگی از دل زمین زمستانی خاطرم گردد.گاهی گاه گاه دیر می شود، ومن تنها شاهکار خلقت را با خود همراه دارم که چشمان غبار آلودم را به انتظار عادت می دهد.
"پیمان- گاه نوشته ها"
