من چرا عشقی ندارم؟!

من که باشعردلم،
هردلبری را آتشی ازحس می کنم.
من که با رنگ نگاهم،
آسمان را شرمنده رنگ احساس می کنم.
من چرا عشقی ندارم؟!
من که رویای دلم را،
سرمه به چشمانت،
زیبا می کنم.
من که کوه دلم را،
به زیرپایت،فرش می کنم.
من چرا عشقی ندارم؟!
من که قاموس غرورم،
را به نگاهت ویران می کنم.
من که دل بستم به چشمان سیاهت،
اشک سیلان می کنم.
من چرا عشقی ندارم؟!
من که با نازو ادایت،
دل به خون،عادت می کنم.
من که باطعم خنده هایت،
هردردی را درمان می کنم.
من چرا عشقی ندارم؟!
من که با اندوه تو،
آتش به دنیا می کنم.
من که بااشک تو جانم،
نمازبرپامی کنم.
من چرا عشقی ندارم؟!
من که با آشفتگی ها،
تو را در منزل آسودگی ،
بیدار می کنم.
من که شمع صفتم،
تو را در مقام پروارنه،
دیدار می کنم.
من چرا عشقی ندارم؟!
نویسنده : پیمان ; ساعت ۱۱:٤۸ ق.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸
