نامه های بدون گیرنده 89

کاشکی، اندیشه پرواز بامن داشتی.
کاشکی، شعردلم را ناچیزنمی انگاشتی.
کاشکی، اشک شوق به چشم می کاشتی.
کاشکی، قدرلحظه ولبخند باهم داشتی.
گل بانو...
سلام
تجربه دوست داشتن با تو خلق شدوباتوبلوغ یافت وازآن هنگام ازتوطپیدن
گرفت وبا توزندگی کرد.
سالها گذشت،تنهایی وخاطرات تو،تنها رفیقان سفرغربت من بودند.
سالها گذشت،من درانتظارسرا ب دوباره یافتن تواز میانه زندگی نیز گذشتم
ودر سپیدی موی ودرهم طنیده شدن چهره،تو راتارومبهم یافتم.
نمیدانم چگونه وقتی هنوز خاطراتت دردلم جوان بود.نگاهی دلم رالرزاندومرا
دوباره عاشق کرد.نمی دانم چگونه سایه های انتظارت کم رنگ وکم رنگتر
گردید.تنهایم درشعله رایحه بانوی دیگری از غم رها شدوبه سماع در آمد.
نمی دانم چگونه تورا لحظه ای به نگاهی فروختم وبهای آن چیزی نبود
جزآلام دیگر.
گل باتو...
ساده می انگاشتم وآن ازتجربه عشق ما بود.می انگاشتم تمام بانو ها مثل
تو صداقت را می پرستندوبرای چشمان مشتاق یک مرد،قصه ی هزار
ویک شب را بازخوانی خواهند کرد.می انگاشتم جاری شدن زیباست
واگردر دل بانویی باشد،به مثال دریایی شگفت انگیزورویایی است.
اما چه شد...
هیچ...
صداقت شمشیر دولبه ای است که فقط می آزارد وخراش آن ،
زخمهایست که سالهاالتیام نمی یابدوهرچند یک بار،سرباز می کند
وسوی آسمان ناله می گیردوبااشک،سوزشی دردل می آفریندکه از
هرشکنجه ای عذاب آورتراست.
اماچه شد...
هیچ...
روزگارم از تنهایی به سیاه چال عذلت انجامید...از دوری وخاطرات
تو به شرمندگی وعذاب انجامید.چراباید تو را آسان می فروختم،
چراخاطراتت را باچشمانی که فقط دراندیشه آذوقه زمستانی بود،وا نهادم.
آری من توراازاندیشه ام رهاکردم ودردلم تنها گذاشتم وبا صداقتی که از
تو به ودیعه گرفته بودم،آرزوهایم را برباددادم.
اکنون درتضادی دست وپای میزنم که واقعیت های زندگی را برایم باور
پذیرنمی سازد.من دیگر تنها تراز گذشته فقط به پایان این راه می اندیشم.
به پایان راهی که می تواندبرای این دل پاره پاره ام آرامش وسعادت را به
ارمغان بیاورد.
گل بانو کاشک دلت باورهای جوانیم را پاسخ می داد ونامه هایم را برای
آفرینش ناکام می گذاشت.......کاشک...
