نگاهم کن
نگاهم کن.
نمی دانی درونم چه غوغایست.
نمی دانی زعشقت چه دنیایست.
چه شور و چه دیداریست.
آن هنگام که می آیی ، روی ماهت را بروی دل
می گشایی.
نمی دانی با تو بودن را به دنیایی
نخواهم داد.
صدایم کن
مرا درشور وعشقت پیدا کن.
در آن هنگام که می خندی،نگاهم خیره می ماند بر غمچه
لبانت.
میرود
تا عمق، شعف وشور ناپیدا.
درآن هنگام که می گری از شوق رسیدن باز،
نگاهم غرق دراشک است،
بارانی که میریزد بر زمین
خشک دلها.
مرا با خود همراه کن.
نگاهم کن.
نمی دانی درونم چه غوغایست.
دراین بزم و برآن برزن ،مرا قربانی عشقت کن.
بگو درعشق
منم جلاد
منم دژخیم
منم جبار
نمی دانی زعشقت چه دنیایست.
چه شور و چه دیداریست.
چه رویایست،آن هنگام که می آیی.
نگاهم کن.
نمی دانی درونم چه غوغایست.
پیمان
