درمانده

نمی تونم بخوابم،مثل کابوس میمونه،همش تکرار میشه،چهره ملتمسانه اش هنوزجلوی چشمم است.بین وجدان ووظیفه گیر افتادم.به ساعت نگاه میکنم،نزدیک صبح است،بیش از دوساعتی میشه که تو رختخواب وول می خورم.می زنم بیرون،هواهنوزگرم است،باد نمی وزد،کمی آنطرف ترنگهبان منازل درحال گشت زنی است.مراکه می بیندبرای چک کردن بطرفم می آید.جواب سلامش را نمی دهم،حسابی بهم ریخته ام،بازم دچارحمله افکارمی شوم.صدایش مثل همهمه در گوشم می پیچدکه می گوید:(نمیشه جواب آزمایش رااشتباهی رد کنی؟!آخه دوستش ندارم،زورکی دارن منو بهش میدن.)دستانم می لرزد،نگاهی دزدکی به داماد می اندازم،شاید دخترک راست می گوید
نویسنده : پیمان ; ساعت ۱۱:۳۳ ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧
