خاموشی
غمینم،اما با لبخند میثاقی کهن دارام.درد من تنها دوری خاک نیست. جانم می جوشدوقتی گونه هایت جویباری می شود،تلخ وشور. باران را دوست دارم،به زیرش ترانه ها سرودم به یاد خانه،به یاد خاطرات اما وقتی می بینم بنده ای از خیسی ان می گریزدمیخواهم چتری باشم برای خاطرش ، برای شکوفه زدن غنچه لبخندش. در آستانه رفتی دیگرم.شاید بازگشتی نیابم،مدفون درطعم گس زندگی شوم. گاهی در تنهایی خویش می گریم،چون طفلی بیقراری آغوش مادر ازارم میدهد. راز زندگیم در تنهایست. رویا آغاز بالندگیست.زمانی دنیام شنا کردن دردریای رویا بود. شنا می کردم تاهمانند دریای شمال آبی دریا با آبی آسمان پیوند دهم. دیگر رنگی نبود جزرنگ رویا،آهنگی نبود جز هارمونی زندگی. بگذار اسوده بگویم،در این دنیا همیشه برخلاف جریان اب سینه را به موجها سپرده ام وانچه برایم به ارمغان مانده،سینه ای مجروح ودردمند است از سنگها وفشار ابی که در خواب هم سنگینیش را حس میکنم. 
