خـــانـــه مـــا

دل مشغولی های یک سایه

هذیان



امشب خواب بچشمم نمی آید، با خویش بیگانه شدم بازم...
رخت تن میکنم،میروم درزیر یک آسمان ستاره...
صدای گامهایم تنها همسفر من... میروم...میروم ... باز میروم...
می ایستم...به راه آمده نظری میکنم ...راستی چرا،تا بحال گذشته
خویش رانکاویدم،چرا نه ایستاده ام؟!...چرا ایستاده ام ...ولی بی تفاوت
بی اندیشه،بی دلیل...
باز میروم،این بار تند تر...ناگهان صدایی درهم میریزد تنهایی من و صدای
گامهایم را...
آهای...تو...
باز برگشت...باز یک نظر به عقب...
پاسبانی باتوم بدست بسویم می آید،کمی دورتر یکی دیگر ما رانگاه میکند.
این وقت شب؟!...بیرون چه میکنی؟!...
به او چه بگویم؟...بگویم خواب مرا نمی پذیرفت...آیا درخویش نمی خندد؟...
نمی گرید؟... نمی گوید:...بی دردی هم دردیست،توکه، شکم سیر بر بالین
داری ...توچرا؟...
نمی داند...درد من از جنس این دنیا نیست....
نمی داند...چه کنم،نمی داند...
با صدای او به خویش می آیم...
با توام... بیرون چه می کنی؟!...ومن فقط نگاهش می کنم...
مگر کری؟!... صدایم نمی شنوی؟!...
پاسبان دیگر نزدیک می شود،آهسته درگوش رفیقش زمزمه می کند،
ومن فقط نظاره می کنم...
رابیفت...می برمت جایی که زبانت وا شود...
ومن بدون کلمه ای با او همراه می شوم...
خیابان خالی است،خالی از هیاهو....آه چه زیبا ست...من شب را دوست
دارم..من سکوت را دوست دارم...نسیم آرامی نیز بر لطافت این لحظات
می افزاید....
*****
مردی پشت یک میز نشسته ....مرا می نگرد...اسمت چیه؟...
من وسکوت همچنان همراه...
با تو ام (صدایش کمی بلند تر شده)...
سربازی وارد می شود...احترام می گذارد...پوشه ای سبز رنگ را پیش رویش باز
میکند...چشمش بمن می افتد...در گوش مافوقش چیزی می گوید...
امشب همه برای هم داستان می گویند....
چه شبی است...ومن فقط می نگرم....

*****
سرباز من را تا درب پاسگاه همراهی می کند،دستش را بر شانه هایم می نهد،
می گوید:باز هم تو... اگر امشب نبودم، شب کنج بازداشتگاه منزل می کردی...
این بار سکوت را می شکنم ولی فقط یک لبخند...سرش را تکان می دهد...
من فقط نگاهش میکنم...دیگران می گویند ومن می شنوم، این طبیعت من است...
از این شبگردی ها دست بردار...می فهمی که ... و می رود....
و من راه رفته را باز می گردم...می فهمی که ... راه رفته را...



پیمان
5:23صبح

دوشنبه11/12/81

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸۱