خـــانـــه مـــا

دل مشغولی های یک سایه

شام

           

شنیده بود فلان نامزد نمایندگی شام میدهد.جلوی درمنزل برپارچه ای با چندرنگ برای مدعوین خوشامد نوشته شده بود.مردی با احترام مردم را به داخل راهنمایی می کرد.با اعتیاد وارد شد.منزل بزرگی بودباحیاطی خیلی بزرگتر،فکر نمی کردتوی شهرخانه ای به این بزرگی باشد.انگار توی تاریخ جا مانده بود.هوا خوب بود.صندلی ها را بیرون چیده بودند.رفت وآمدزیادی به چشم می خورد.هنوز جابجا نشده بودکه جوانی بایک سینی چای ظاهرشد.تشکر کردواستکانی با دوحبه قندبرداشت،هنوز داغ بود.


هوا کم کم داشت  تاریک می شد.چراغهای حیاط را روشن کردند.میوه،چای وشیرینی به وفورهمه جا دیده می شد.جمعیت بالای چندصد نفررا می شد،تخمین زد.صدای صلوات که بلند شد،همه بپا خاستند.درگوشه ای از حیاط بلندی ایجاد کرده بودندومردی جوان وخوش سیما،خطاب به حاضرین درباره نامزد نمایندگی سخنانی ایراد کردوبا صلواتی نامزدمربوطه رابه جایگاه خواند.حاضرین عده ای کف زدند،عده ای صلوات.سخنرانی که تمام شد.مردم به گروه های کوچکی تقسیم شدندوکاندیداهم هرچندلحظه به یکی ازجمع ها می رفت ودربحث آنها شرکت میکردعده ای هم بساط شام رامی چیدند.آرام نداشت همه اش فکرمیکرد،چطورمی تواند برای فرزندانش یک غذای گرم ولذیذ ببردتاروسفید بشود وبتواند تلافی این سالهای نداری را کمی جبران کند.توی این سالها پای چنین سفره ای ننشسته بود.بعد ازتعطیلی کارخانه مدتی با بیمه بیکاری سرکرده بود.مگر چقدر بود،حقوق ماهانه اش کفاف زندگی رو نمی داد.چه برسد به بیمه بیکاری.آن هم بعد از چند ماه قطع شد.تو این مدت هرکاری کرد،تا کاری گیر بیاورد،جزچند کار مقطعی وفصلی، کاری نبود.هر روز صبح ،مثل هر بیکار دیگری سر میدان شهر می ایستادتا شاید مانند یک کارگرساده به کار گرفته شود.ولی همیشگی نبود.گاهی یاد آن ماهیگیری می افتاد،که قصه اش را در کودکی از زبان مادرش شنیده بود.که ماهی گیرش نمی آمد ولی یک روزشاه ماهی گرفت وزندگی اش عوض شد.بعد با لبخندی از رویای کودکی اش بیرون می آمد.امروز هم سر میدان شنیده بود که فلان نامزد نماینده گی شام میدهد.وحالا آنجا بودودر فکر اینکه چطور می تواندشادی رابه خانه اش ببرد،آنهم بایک شام.

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ اسفند ۱۳۸٦