با آب می گویم!!!...

بهارازره رسد،امروز.
زمین،
تن پوش نو دارد.
آسمان،
گرم وآیینش،
نگاه مهروخندان است.
درخت،
دوباره بال بگشاید.
پرنده،
از جا خیزد،ستاندخاموشی ما.
کنار باغچه اما
گلی با ناز وپیمان است.
مادرم،
خانه را با دل می شوید.
زندگی،
رنگها راباهم دوست می دارد.
سردی زمستان،
درتنم برجای می ماند.
این منم،خانه بشکسته،
آیین کودکی دارم.
آن زمان که نای می ماند،
اشک یک نفس تا پرواز می تازد.
دلم ،پر ازقصه ناگفته است.
بهار هم قصه ای دارد.
نویسنده : پیمان ; ساعت ۱:۱٠ ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦
