خـــانـــه مـــا

دل مشغولی های یک سایه

نامه های بدون گیرنده

برای زندگانی،
خاطرات می فروشم.
دردیاری که من هستم،
آبروی می فروشند.
سلام گل بانو
نمی دانم اگر روزی نامه هایم به دستت می رسیدسرنوشت چگونه ورق می خورد.
می دانم که همیشه چوب تعلل خود را خورده ام.آن زمانی که باید برمی
خواستم،نشستم وآن هنگام که بایدمی خروشیدم ،خاموش ماندم.
گل بانو،سرنوشت خالق می خواهد.کسی که برای تصاحب آن می جنگد،صاحب
تقدیرخویش است.وآن که به انتظارفرصت ها می نشیند،هیچ سهمی از زندگانی ندارد.
گل بانو،حسرت وآه تنها هنر من است.دیگر به مثال گیاهی می مانم که از آب گرفته
شده وآخرین نفسهای حیات را می کشدوتابهاروروح زندگانی فاصله ای به وسعت
کهکشان دارد.
گل بانو،می دانم که در طولانی ترین شب زندگانیم تو متولد می شوی وبا خنده هایت
مرا به آغوش رویا می بری.کاشکی من در نگاهت می نشستم ،آن هنگام که زبانم
توان گویش نیافت.کاشکی از دلم می خواندی،آنچه دروجودم جاری بود....کاشکی...
 
                                                                              پیمان

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٦