اکنون دلم خواب است.
خواب است،اکنون شهر دلم خواب است .خسته از دوران ملال آور،اکنون دلم خواب است. آرام وآهسته،قلم را بدرقه خواهم کرد.سکون ولحظه ی خاموش را سجده خواهم کرد. آرام وآهسته،اشک چشمانم رابه پشت پای احساس می ریزم.وبا رایحه ی رویا نفس باز می گیرم. خواب است،شهر دلم خواب است. تو ای آشوب سالها احساس،تو ای شور نهان من،دگر آغوش من سرد است. دگردل من خواب است. نمی خواهد بیدار وهوشیار ،دلبرش را یابد. نمی خواهد به دیدار لبخند تو کاود،جهانی را به زیر پای بگشاید. دگربهاری نخواهد بود،فقط زمستان است.سایه اندوه به وسعت همه عمر است. خسته از دوران ملال اور،اکنون دلم خواب است. پیمان
نویسنده : پیمان ; ساعت ۱٠:٤٢ ب.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦
