خـــانـــه مـــا

دل مشغولی های یک سایه

سلام...

نامه های بدون گیرنده

 

سفر،

       منواز تو جدا کرد.

سفر،

       اشک به چشام اشنا کرد.

سفر،

      دلوبه غربت انداخت.

سفر،

      قصه ی دوباره ای  ساخت.

 

 

سلام گل بانو

 

   همیشه مسافرم.خانه ام خاطرات است وآرامشم رویای تو.توشه ای برایم نیست،

جز اندیشه وصال تو.

آسمان میداند چشمانم رنگی جز انتظار نمی شناسدودریا غربت درونم،نگاهم را با

شوری خویش در هم می آمیزدتا پنهان کند تلاطم دریای طوفان زده را.

گل بانو

سالهاست که مسافرم،سالهاست که غربت وانتظار همسفران دنیا وخلوت من شده اند.

سالهاست که جز تو بالی برای پرواز ندارم تا در آسمان رویا هایم، نقش عاشقی را

نقاشی کنم.

گل بانو

من همیشه مسافرم.مسافری  تنها که درونش آتشفشانی ست.وبرونش آرام در جوشش

درون ذوب می شود.و خاکسترش...

وخاکسترش روزی خاک پای عابری می شود،  بی اعتنا در تشویش زندگانی،سرگردان

به دنبال گم شده خویش میگردد.غافل از اینکه همه مسافریم وگم شده  مان در سفر به

دیدارمان می اید.

همیشه مسافرم.مسافری که سفر را زندگانی  می داند.و تو را یگانه مقصد آرامش.

غافل از اینکه سفر بهانه ایست برای سایه شدن، در طلوعی که آفتابش غربت است و

انتظار.

 

 

                                                               پیمان شهریورهشتاد وشش

 

  
نویسنده : پیمان ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦