نامه های بدون گيرنده
خسته از داغ نهانم
می نوازم زندگی را
همنشین اشک وحسرت
میکشم نقش عاشقی را.
سلام گل بانو
درنیمه یک روز گرم جنوب،سایه های زندگی را به آفتاب داغ وخشن
می سپارم تا ابهام سالها سرگردانی هویدا شود.
نمی دانم درچرخش روزگار،چرا قسمت من همیشه سایه ها می شود.
سایه ها چو تارهای عنکبوتی مرا در خود می گیرندوجزانتظارهیچ
برایم باقی نمیگذارند.
گل بانو
دل تنگی هایم راهمیشه با خود دارم،حتی در شعف ترین لحظه های عمر.
نمی توانم آه حسرت را در موسیقی زندگی ننوازم،نمی توانم چشمانم را
بدون اشک تصور کنم یا خنده را با شیرینی بیاویزم.
برایم روزگار جاده ای از سایه هاست،سایه های که مرا برای خود
می خواهند.
گل بانو
برای تو من شعری نگفتم،
دلشوره هایست که بی تو دارم.
پیمان تیرهشتادوشش
=======
بدرود تا پاییز
