سلام
نامه های بدون گیرنده
شبهای سرد بارانم،
درونم را میدهد آزار.
نگاه مهتاب پوشیده،
به ابر تیره بیمار.
هنوزم افق خونیست
زچشم انتظار من.
طلوع آفتاب رویایست
به اشک داغ من.
سلام گل بانو
صفحات عمر ورق می خورداما گذر عمررافقط درچشمان خسته ،
دستان لرزان،گیسوان رنگ باخته،خط هایی بر صورت نشسته و...می بینی.
هنوز حس میکنی جوانی اما پیری میاید،آرام وخزنده،بی هیچ رد پایی،
بی هیچ فریادی،بی هیچ ندایی.
خستگی را حس میکنی،درماندگی را....تنهایی وافسوس، همراه آه ممتدی میشود
که سینه ات را با حرارت وداغی ترک میکند،اما بازم آرام نمیشوی،گم گشته ات،
حیرانی ست.وتو در بدوزندگی،درآستانه بلوغ،درشروع بهاربه سرمای شبی،
که راه زمستان راگم کرده بود تن دادی ودرلحظه شکفتن،یخ زدی واینچنین
بهار را نچشیده،زمستان را تجربه کردی واینگونه داستان زندگی ورق خورد
وخزان آغاز گشت.
چه سالها آرزو پروراندم،به امید بهاری دیگر،به امید شکوفه بر نهال زندگیم.
امانه بهار آمدنه آفتاب خروشیدونه نهال جوشیدونه شکوفه ای پوشید.
من ماندم وتنهایی وتو در سایه گذشته مبهم به من نگریستی.
گل بانو
خسته ام،درتنهایی وسکوت به زمزمه های جاری زندگی بی تفاوت گوش میدهم.
بدون آنکه در من جایی برای ریشه زدن بیابد.
پیمان
بهارهشتادوشش
