به ياد گذشته
ای انسان تو همه اندیشه ای...
اول که امدم تشنه گفتن بودم سرابم فریاد بود وحدیثم اشتیاق جستجوی دنیای جدید.
بعدها برای حراست از انچه بدست اورده بودم اولی ها را از یاد بردم. انگونه گفتیم
که شاید حس فریاد را نداشت.کمی جلوتر حسرت امد انهایی که رفتند بدون رد پایی.
گویی هرگز نبودند وتو ماندی با یک دنیا خلاء...
گاهی آزارم میدهد گم شده هایم.جاهایی نفس کشیدن را ازیادم میبرند.ولی چه میشود کرد!
حتی تصورش هم برایم مشکل بود.دل بستن به دنیایی مجازی با ادمهایی که فقط از حس نوشتن
واندیشه اش آنها را می یابی...
اکنون میترسم..دستانم میلرزد.حس تامل و کاوش اندیشه ها رادر خودبه اسارت می گیرم
تا لجام گسیخته ورهوار نتازد ومرا اسیرشیطنت های کودکانه خود نکند.
ولی افسوس اندیشه هایی که تنهایم گذشته اند،همیشه با من است....
گاهی برایم لذت بخش است،مرورشان،وگاهی دلم تنگ میشود برای دوبار تکرارشان.
پیمان شب یلدا ...شمال
