نامه های بدون گيرنده
نامه های بدون گیرنده
سلام گل بانو
درجنوبی ترین خاک این سرزمین سردی زمستان را تجربه میکنم.
سوزی که باسردی دوری ازتودرهم آمیخته وتحمل آن را بیش ازپیش ناممکن میسازد.
غربت مثل اینه،خاطرات رابه تصویر میکشد.مثل نیش عقرب ادمی راارام ارام به
زجر مردن عادت میدهد.مثل یک آه،فریادش دل آدمی را به لرزه وا میدارد.
گل بانو دیگرهمه جاغربت است.هرکجا که تونباشی یا رایحه تو جان رامست ومسرور نسازد.
ارامش یک رویاست.قصه ای که پدرانمان از وجود مادرانمان داشتند.حسی که در پس باورهای
نسل کنونی مدفون شده است.
گل بانو شوری که درجوانی داشتیم،بعد ما با دلشورهای خواستن مبادله شد.
عشق با تملک درهم تنابیده شد.ومحبت درپناه امنیت شکوفه کرد.
همه چیزطعمی دگرگونه یافت وزبان ما نامفهوم وبیگانه گشت.
گل بانو امروزدلم با حسرت دیروززندگی میکند،با بهتی که ازشوک رفتنت حادث شد.
نمی دانم،چگونه باید فاصله حسرت تا مرگ را بردوش بکشم.نمی دانم چگومه میشود،
سایه های تردیدگذشته رابه مرزهای یقین نزدیک سازم.نمیدانم...
زندگیم با نمیدانم ادامه میابد ومن سرگشته ترازهمیشه چون روان پریشان به دنبال
رویای خیالی ارامش،درمرداب عمرخود به مرگ می اندیشم.
پیمان_آذر85
