حرف مردم
حرف مردم
چشمایش رابست،تاشاید ازهجوم افکارجهنمی درامان باشد.اما همهمه ذهنش بلندتر شد.
همه یک طوردیگه نگاهش میکردن،انگارمرتکب گناه بزرگی شده،پچ پچ ها تمام نمی شد،
هرروزبلند تروگستاخانه ترنهیبش میزد.
ابومجید میگفت:پسر،عرب یعنی غیرت،اگرتو نمی تونی؛طایفه ساکت نمیشینه،
بعد شرمنده می شی.
یادش امدکه شیخ حمزه دنبالش فرستاد،وبدون اینکه بهش فرصتی بده با چهره
برافروخته گفته بود:یا تمومش میکنی یا مثل زتها میشنی ونگاه میکنی تا مردانگی
رو یاد بگیری.
باید کاری میکرد.یک روزصبح ابوکعب درسرگذرجلویش راگرفت وبا تمسخرگفت:
منتظرچه هستی؟میخوای یک عمر این ننگ را بدوش بکشی؟...
آتش گرفت،به خانه برگشت؛واولین چیزی که دید یک میله اهنی بود گرفت وبا همان
حالت برافروخته بیرون زد.در مسیرهرکس اورا میدید انگاررزمنده ای را بدرقه
میکند با لبخندی او را تشویق به ادامه راه میکردند.وقتی با ان قیافه درهم به خانه
برگشته بود سمیه زنش،دانست زمان حادثه تلخ فرا رسیده. بدنبال شویش از خانه
بیرون زد،تا شاید برای اولین باربتواند جلوی سنتی سیاه را بگیرد.اما خانواده
ازمدتها قبل خود را اماده این روز کرده بودند.
رقیه ارام درآغوشش کشید وگفت:همه نگرانیم،اما تا بوده همین بوده ازدست کسی
کاری بر نمیاید.این سنت ماست.نگران شویت نباش چند سالی زندان پایان این ماجراست.
درعوض ارامش به طایفه بر می گردد.وسمیه همچنان درآغوشش میگریست؛
مادردرگوشه ای ازاتاقش بر سجاده اشک میریخت.
وقتی بردرکوفت،بچه ها هنوزخواب بودند،نگذاشت خواهرش بفهمد وقتی دررا گشود،
ناگهان با تمام قدرت میله رابرسرش کوفت.
ارام ارام عقب رفت بدون ناله یا کلامی به دیوارپشت سرش خوردودرحالیکه هنوز
چشمانش باورنداشت،با صورت برزمین افتاد.
بدون لختی تحمل برپشتش نشست وبا چاقوی بلندی که همیشه همراه داشت سرش
راتا خرخره برید.بعد ارام بلند شد و دست وصورتش را از خون شست،اما لباسش
هنوز الوده بود.ازخانه بیرون امد .
بچه ها هنوز خواب بودند، زن همسایه درب اتاق بچه ها را بست.وارام همان جا نشست.
مرد گویی قهرمانی است که ازنبردی سخت برگشته،راضی وپرغرورازجمع تحسین
همگان گذشت وبه سوی کلانتری روان شد.
پیمان- اهواز-آبان85
