زخمی...
زخمی دردل
زخمی در دل دارم، جانم در آتش ودرد است.
تو بگو،با که بگویم آن را ؟!...
بغضی در گلو مانده...اشک درچشمان خفته...
طعم تلخ بر زبان دارم.
آه...این چه رنجی ست که مرا از درون ویران ساخته....
تو بگو،با که بگویم آن را ؟!...
که مرا نفرین کرده
که بر این آتش ودرد،هیمه فراهم کرده.
جلاد خبر کنید،
جلاد خبر کنید
مرا در دست غمها رها نکنید
زخمی در دل دارم، جانم در آتش ودرد است.
تو بگو،با که بگویم آن را ؟!...
با که ؟!...
پیمان
81.12.2
نویسنده : پیمان ; ساعت ۸:٥٦ ق.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸۱
