آخ مرجان عشق تو منو کشت!
اینجاهمیشه سبزاست.پاييزرانمی توان لمس کرد.شناسنامه خزان مهمانی
ابرهاورقص باران است.مهمانی که گاهی آنچنان ناخوانده می شودکه حوصله
ميزبان سرمی رود.غيرازاين،پاييزرامی توان ازخنکی آن شناخت،مثل بازکردن
درب يخچال،مثل درست بردن بزير آب.
نگاهم باقطرات باران بازی میکند،دنيايم بازنگ تلفن بهم می ريزد.
گوشی رابرمی دارم.سودابه است.می پرسم:چی شده؟!...
_بياپارک کارت دارم.
می خواهم نروم پس باران بهانه می شود:نمی بینی باران میاد!!
_باران نيست،نم است،زود تموم ميشه.
:نميشه همين جا بگی؟!
با قاطعيت ميگه:نه...
بايد بهانه ديگری بيارم ولی نمیگذارد ادامه بدهم،جمله تاکيدی رابه کار می برد.
:درباره مرجان است،هنوزم نمي آيی؟!...
خوب اين تير خلاص است،ديگر بايد بروم.
آخ مرجان عشق تو منو کشت،هميشه اين جمله دآش آکل هدايت تو ذهنم است.
تو پارک دنبالش می گردم،نيست.يک لحظه فکر می کنم نکند سرکاری باشه،
ولی نه،سودابه اهل دوزوکلک است اما اذيت وآزار فکر نکنم.
صدای سودابه منو به خودم می آورد،:الو...الو...
_چرا الو الو می کنی.
:گفتم گوشی دستت باشه.
-بسه سودابه مزه نريز...خوب؟!..چی می خواستی بگی؟!...
:بشين...سرپا نميشه...خوب می دونی تو هندوستان....
نمی زارم ادامه بده:توهندوستان..ايران..هرکجا...من حوصله ندارم،
گفتی درباره مرجان،خوب بگو؟!...پدرم می گه تو مثل مرغ سرکنده ميمونی،
نمی دونم سودابه کجا پدرم رو ديده ولی مثل اون حرف می زنه.
:مگه جان می کنی،آروم بگير.
هردوساکت می شويم.وبه روبه روخيره.نمی دونم کجا هستم ولی صدای سودابه
رو ميشنوم.:من رسماً ازت خواستگاری میکنم.نگاهم هنوز به جلو خيره است
ولی سرم را با تمام نيروبه طرفش می برم.وباناباوری نگاهش می کنم،باآرامش
خاصی می گه:مََردم ميشی؟!...
ديگرتحملم طاق می شود،نمیدونم چرااديتم می کند.بی اختياروآرام زمزمه می کنم،
ولی مرجان!!...
لبخند میزند،اين لبخندش منو يادروباه مکاردرداستان پينوکيومی اندازد،راستی من
شبيه پينوکيو هستم؟!بارهااينو ازخودم پرسيدم،بابا ميگه:اون موقع که داشتن عقل
تقسيم می کردن تو توی صف شکم بودی،خوب فکر کنم همينه...
دست می کند تو کيفش وپاکتی را در می آوردوبه من می دهد.پشتش نوشته
:"برای دوست خوبم سودابه".کارت عروسی؟!...باصدای کم فروغ ولرزان اين
جمله را می گويم،قلبم با تمام قدرت می زند ،چشمم سياهی می رود.
فقط يک کلمه می شنوم:مواظب باش وديگر هيچ.
پیمان اردیبهشت هشتاد دو
